وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
ده روز پس از بستری شدن مهدی آذريزدی در بيمارستان «آتيه» تهران، پزشكان حال وی را وخيم گزارش میكنند، اما به گفته «محمد صبوری» ـ فرزندخوانده وی ـ مسئولان فرهنگی و دستاندركاران حوزه كتاب، هنوز جويای حال او نيستند. پيشترها كه مینوشت، همه بودند؛ من بودم، تو بودی، مدير مدرسه، «محمد» پسرش بود، اگر فراموش نكرده باشم، خيلی از آدمهايی كه آن روزها مدير بودند، میآمدند. جمع میشدند و حرفهای زيادی میگفتند. مثلاً میگفتند: «بابای قصهگوی ما باز هم مینويسد» يا میگفتند: «پيرمرد هنوز سر پاست» و يا «پس از سه نسل، نويسنده هشتاد و اندی ساله ما به نسل چهارم نگاه دارد» و خيلی چيزهايی كه الان يادم نيست. سالها كه گذشت. او هنوز بود، همان قصهگوی ساده و معمولی هشتاد ساله؛ همان كه مثنوی را برای پدرم قصه كرد، همان كه قرآن را برای من قصه كرد تا از ميان انبوه واژههای ناآشنای زبان عربی بتوانم به شيرينی پايانناپذيرش دلخوش باشم. همان كه برای بچههای ايران داستانها و افسانههای كهن سرزمينشان را دوباره قصه قصه نوشت. پيشترها اگر بود، ما هم بوديم. فصل خنده و شادی بود. وقت رويش يك قصه، يك كتاب و اين يعنی اضافه شدن تكهای به دنيای روياهای ما و امروز كه او بازهست ـ اما نه باكتاب ـ كه در بستر بيماری، ما كجاييم؟ «محمد» همه دارايی «مهدی آذريزدی» از دنيا پس از كتابهای اوست. محمد میگويد: «آذر را (شايد احترام بيش از حد او به پدر باعث میشود نامش را اينگونه ببرد) هفته پيش كه به كمك مشاور قرآنی وزير ارشاد در بيمارستان بستری كرديم، حالش بد نبود، كمی فقط پايش شكسته بود كه به نظر با عمل جراحی خوب میشد، اما از آخر هفته پيش حالش رو به وخامت گذاشت. ريههايش آب آورده و عفونت كرده است. در حال حاضر در بخش مراقبتهای ويژه بستری است، ولی از من اگر میپرسيد از تنهايی در اينجا مريض شد. از اينكه به جزء مشاور قرآنی وزير ارشاد كسی به ديدنش نيامد، از اينكه چشمانش به در ماند تا اينكه چند روزی هم هست كه ديگر باز نيست». محمد ادامه میدهد: «دكترها میگويند، حالش خوب نيست، به من میفهمانند كه اميدی به او نمانده است و من حس میكنم كه او هنوز منتظر است». تماس ما با محمد قطع میشود. ديگر حرفی نيست. چه بگويد؟ ما چه بنويسيم؟ برای كه؟ آخرينبار كه به ديدنش رفته بوديم به قدری خوشحال بود كه میگفت در هشتاد و هشت سالگی میخواهد به بازنويسی برخی از قصههای ناتمامش بپردازد. انگار تمام سالهای رفته از برابرش پيش رويش ظاهر شده بود و آخرين بار كه ديدمش در بستر بيماری، تنها و تنها خوابيده بود و تنها محمد در گوشه اتاق كوچك درست زير پای هياهوی شهر و در ميان همه آمدنها و رفتنها نگاهش میكرد. پيشترها كه مینوشت، بهانه برای گفتن زياد بود، برای خنديدن، برای عكسهای دسته جمعی گرفتن، برای هزار وعده كه خانهات را مركز فرهنگی میكنيم و يا كتابت را ترجمه و حالا كه هست اما بیقلم، ما نيستيم، هيچ كس ديگر هم نيست. فردا كه نيست را، اما نمیدانم.... از : حميد نورشمسی |