وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
در گوشه گوشه خانه تو را مي بينم، با همان تبسم آسماني ات، اما تو نيستي فاطمه ام ! دلم در خانه مي گيرد.ديگر همان خانه هميشگي نيست که خشت خشت ديوارهايش را نه از گِل، که از دل ساخته ايم. ديگر خانه، پناهگاه خستگي ها و غمهايت نيست که به چهار ديواري اش پناه مي آوردم تا تو با آرامش کلامت، تسلي خاطرم شوي. هر چه شمع روشن مي کنم و هر چه چراغ ، باز هم نور نگاه تو را کم دارد . صداي گريه زينب هم که لحظه اي بند نمي آيد ! محراب خالي ات ، آتش به جانم مي زند بانو ! *** خانه نشيني ام را تاب نياوردم ، صداي گريه ذوالفقار هم که در غلاف بود ، به زخم هايم نمک مي زند.از آن به بعد ، داغ هاي سينه ام ره به گوش چاه مي خوانم و فقط چاه ، سنگ صبور دردهاي من است از آن شبي که تابوت تو را به دوش کشيدم ، خستگي شانه هايم را رها نمي کند ... هر بار که از وسعت دلتنگي کوچه هاي بني هاشم عبور مي کنم ، بغضي نفس گير چنگ مي اندازد بر گلوي لحظه هايم. صورتم در حرارتي گداخته از شرم و خشم مي سوزد ، مي سوزد و سرخ مي شود و چشم هايم به اشک مي نشيند ... . |