تبليغاتX
پنجــــــره

مادر جان ! چه کسي از روايت آن روز ها ، مي داند .. روايتي که زبانم از گفتنش لال ماند  .پا به خانه ميگذارم ، عطر عجيب تو دلم را به درد مي آورد.

در گوشه گوشه خانه تو را مي بينم، با همان تبسم آسماني ات، اما تو نيستي فاطمه ام !

دلم در خانه مي گيرد.ديگر همان خانه هميشگي نيست که خشت خشت ديوارهايش را نه از گِل، که از دل ساخته ايم. ديگر خانه، پناهگاه خستگي ها و غمهايت نيست که به چهار ديواري اش پناه مي آوردم تا تو با آرامش کلامت، تسلي خاطرم شوي.

هر چه شمع روشن مي کنم و هر چه چراغ ، باز هم نور نگاه تو را کم دارد .

صداي گريه زينب هم که لحظه اي بند نمي آيد ! محراب خالي ات ، آتش به جانم مي زند بانو !

***

خانه نشيني ام را تاب نياوردم ، صداي گريه ذوالفقار هم که در غلاف بود ، به زخم هايم نمک مي زند.از آن به بعد ، داغ هاي سينه ام ره به گوش چاه مي خوانم و فقط چاه ، سنگ صبور دردهاي من است

از آن شبي که تابوت تو را به دوش کشيدم ، خستگي شانه هايم را رها نمي کند ...

هر بار که از وسعت دلتنگي کوچه هاي بني هاشم عبور مي کنم ، بغضي نفس گير چنگ مي اندازد بر گلوي لحظه هايم. صورتم در حرارتي گداخته از شرم و خشم مي سوزد ، مي سوزد و سرخ مي شود و چشم هايم به اشک مي نشيند ... .



<>
دلتنگی88/03/11
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : مدح و مرثیه اهل بیت
<>