تبليغاتX
پنجــــــره
پنجــــــره
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است

روياي تاريكامشب آسمان دل تنگش را چون بقچه دل تنگي‌هاي يك مسافر غريب باز كرد. سرد و بلور گونه. در ستيغ اين تپه كه گويي آسمان بر آن تكيه دارد دانه‌هاي درشت و سرد برف روي درخت‌ها، روي ايوان‌ها و حتي روي لبه پنجره‌ها خانه كرده است و سوز سرد از ميان اين پنجره‌هاي چند جداره با قساوت هرچه تمام‌تر به درون مي‌خزد.
امشب در اين افق‌هاي مات و مبهوت ديگر حتي لكه چركين ماه بر سقف كوتاه و سنگين زمين سايه نيفكنده است و همه جا تاريكي است و سكوت و سرما و دانه‌هاي سفيد برف و من چون خواب زده‌اي مجنون بر سينه سرخ فام آسمان چشم دوخته‌ام.
آن كمي دور دست‌ترها اما شايد، آنجا كه كوچه‌هايش رنگ سفيد برف را نديده است، آنجا كه ماه بر آسمان اين زمين مرده و مه گرفته و مرداب‌هاي ساكت و بي‌جنبشش سايه افكنده است، آنجا كه سكوت با غرش شبانه تانك‌ها الفتي ديرينه دارد، آنجا كه سقف خانه‌ها را با بستر خيس نيمه شب‌هاي خردسالان مودتي است تاريخي، آنجا كه سرما با دستان پينه بسته گرم مي‌گيرد، آنجا كه شاعر در تنگناي محاصره مرد و غم را هم قافيه مي‌سازد،
آنجا … شايد كسي در اين تاريكي مطلق شب‌هاي تار غزه روياي آزادي ببيند…


نوشته شده در تاريخ یازدهم آذر 1387 توسط حمزه عسگري رشتياني
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.

قالب وبلاگ