تبليغاتX
پنجــــــره

غزل زیر یادگاری است از دردی کهنه . پیشکش به غرور همه آنانی که می توانستند باشند و نبودند ؛ همانانی که گفتند: (( ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست )) و رفتند... .


...

شال بلند و عینک کثیفگاهی (( ردیف )) می شود ؛ اما بدون (( ایف ))

شالی بلند دارد و یک عینک کثیف

شال بلند ، سامسونت و یک بغل کتاب

از دور تخت تا دم ِ  در می شود ردیف

از هرچه (( کاف )) توی جهان خسته می شود

(( کاغذ ، کتاب ، کار ، کشو ، کت ، کرایه ، کیف ))

مثل همیشه باز خودش را مرور کرد :

مرد مقاله ، دود ؛ غزل های بی حریف

دارد شروع می شود از روبروی میز

یک شعله تازه ؛ یک زن و یک لکنت خفیف

در یک پیاده روست ؛ قدم می زند هنوز

مردی که شال دارد و یک عینک کثیف



<>
دلتنگی87/07/06
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
همه جا می لنگد !!!!نه  عزیز !

      همه ی آنچه که گفتم ،

                       (( شعر )) است ؛

  پای خوشبختی ما

                             همه جا

                                         - می لنگد



<>
دلتنگی87/06/26
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
تقويم را ورق زده ام تا به تو رسيدتقويم را ... ورق زده ام ... تا به تو رسيد

در فصل هاي گرم تماشا ... به تو رسيد

مي خواستم بدون تو از خويش بگذرم

پايان اين قدم زدن اما ؛ به تو رسيد

بحث دوباره بين من و بين شعرها

با حرفهاي رو به درازا ... ؛ به تو رسيد

حق دخيل بودن در شعرهاي من

با كسب اكثريت آرا به تو رسيد

 

از تو سكوت تلخ ... هميشه نصيب من

از من هميشه صبر و مدارا به تو رسيد

 

اين شعر هم مطابق طبع هميشگم

مانند چند مصرع بالا ... ؛ به تو رسيد

شعرم تمام مي شود ... . اين بار هم غزل

مثل هميشه موقع امضاء به تو رسيد



<>
دلتنگی87/06/06
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>

دوستان خوبم سلام

از اینکه این روزا کمتر می رسم که وبلاگمو به روز کنم عذرخواهی میکنم . این بار با غزلی از خودم در خدمت شما هستم . امیدوارم خوشتون بیاد و انتقادات خودتون رو در بخش نظرخواهی درج کنین :

غم عشق و شوق کوچهر کجا میروم این سایه به دنبال من است

این همان روحِِ  غزلخوانِ سبکبال من است

مست می گردد و در کوچه ی دل میخواند :

خون دل می خورد این مرد که تمثال من است

<> 

تو سراپا همه عشقی و پر از شوقِ وصال

اگر امروز جداییم ، از اقبالِ من است .

من از این کوچه ی بی عشق ؛ شبی خواهم رفت

حادثه می رسد از راه که این فال من است

بگذارید که ار شهر شما کوچ کنم

آخر این شهر نه جایِ من و امثال من است

غم این مردم بی درد غم نان شب است

ودر این بین ، غم عشق فقط مال من است

۲۲ اسفند ۱۳۸۰



<>
دلتنگی87/03/20
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را  ؛ آه - به هم می ریزد ؟

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه !  یک روز همین - آه تو را می گیرد !!!!

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


<>
دلتنگی86/11/16
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
حرفی که سبکم کند از درد

          دهانِ هیچ جا نداشت .

 

ـ دهانِ هیچ کجا !

             حرفی که سبکم کند از درد

                                می خواهم ... .



<>
دلتنگی86/10/03
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>

این غزل مربوط به اواسط سال ۸۰ است . اولین غزلی است که بعد از مدتها  در وبلاگ می گذارم . تقدیم به همه دوستانی که مدتهاست از آنان دورم و این غزل را از من در کانون ادبی پیام اندیشه کنگاور شنیدند ؛ همانها که هنوز دوستشان دارم و به این دوستی هنوز مفتخرم  .  (( دوستتان دارم ای سادگان صبور ))

این دردها که روح مرا پیر می کنند

گویی مرا بر آینه تصویر می کنند

از بس که می زنند به من تیغ ناروا

شعر مرا چو تیغه ی شمشیر می کنند

از سردی حضور همین حیله کارهاست

کاینگونه از حضور مرا سیر می کنند

در کشتگاه حادثه باران نیامدست

اینان چگونه فاجعه تکثیر می کنند ؟

با تو غریو شادیم و این غریبه ها

بی تو  مرا ترانه دلگیر می کنند

دست مرا بگیر ؛ که این دردهای زشت

پای مرا به دلهره زنجیر می کنند ...



<>
دلتنگی86/09/26
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
بيهوده نيست عشق

اين را از آن دو چشم

و آن نگاه

كه هيچ گاه نديدم دانستم...


<>
دلتنگی86/04/12
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
دهان من به شکل نام تو مانده ست !

و پاره های حواسم

با پره های پریشان باد رفته اند .

 

هیاهوی جهان ؛ کوچکم می کند

زمان مرا می تراشد

به کاوش پیکره ای ناپدید

و نمی یابد .

دیگر

برین تراشه های پراکنده ای که منم

دانایی نگاه رهگذران نیز نمی ریزد .

زلالی زیبایی تویی

دریغا

دیگر حتی سنگی نیستم

که رخشانش کنی .

این پوشش غبار

که مرا محو می کند

بافته مردگان است

خورشید تویی

دریغا

دیگر حتی آینه ای نیستم

که تابانش کنی .

 

چنین که بی تو منم

سرودن را دیگر چه سود؟

رامشگری بودم

اینک تنها دهانی هستم

به شکل نام تو در باد !



<>
دلتنگی85/12/01
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
دریغا از فقر واژگان و دهان پائیزی ام !

  • ...

می خواهم بگویم که دوستت دارم !

اما نفرین برین زبان نیاکانی

که با انبوهی کلماتش ،

عشق را بیانی شایسته ندارد .!

کتاب به کتاب

شاعری واژه پرور را می جویم

تا دهانم را با بهار جملات پر کند

و نمی یابم ... .



<>
دلتنگی85/11/29
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
دلم نمیخواد واژه ها را طوری به تصویر بکشم که فکر کنند ناراحتم، یا حس تنهایی دارم ، یا حتی دلتنگم.. نه این واژه ها سزاوار اینهمه درد و رنج نیستند.. این واژه ها را باید روی چشم گذاشت و مقدس شمرد... این واژه ها خود زندگی هستند... این واژه رفیق های روزهای سخت زندگیم بودند و هستند..!

میدانی! کمی این روزها دلم تنگ شده است، ولی هر چقدر فکر کرده ام نفهمیدم برای چه کسی دلم تنگ شده است؟ فقط میدانم دلم تنگ شده است.... ! همین!

من قدم میزنم و به این فکر می کنم که روزی نه چندان دور من از ته دل خواهم خندید و این خنده های مصنوعی دست از سرم بر میدارند.. و دیگر نیازی نیست هی توی آینه خودم به خودم لبخند بزنم و با صدای بلند تمرین خنده کنم....! (برای منی که همیشه میخندم، این نوشته کمی خنده دار است...!)

1- این روزها کمی خوبم، کمی بدم، هی یه حس میاد سراغم و من هی میخوام این حس رو از خودم دور کنم، نمیدونم با این حس ها چیکار کنم، که دیگه هیچوقت نیاد سراغم... بشدت از دستشون کلافه شدم و یه جورای هم ازشون ممنونم دارن من رو محکم تر و مقاومتر از گذشته میکنند...!
2- میدونی چی خدا جون، بهت قبلا هم گفته بودم، من بنده پر توقعی هستم، اگه سلام میدم حتما منتظر جواب سلام می مونم، اگه قدم بر میدارم، منتظرقدم بدی از طرف تو هستم... و من الان بشدت نیاز دارم که تو بغلم کنی و من با تمام وجود حس ات کنم...!
3- آنچه می سازم، همه از چیزهای کوچک است. از چیزهای کوچک، بی نهایت کوچک، نظمی به پا میکنم، اگر بپرسید در زندگی چه می کنی؟ پاسخم این است : کسب و کار من با چیزهای بسیار کوچک است، و کار من نشان دادن یک جوانه ی علف است. میدانم دنیا راه بدی را پیش گرفته است من هم مثل شما شاید هم کمتر از شما تحملش می کنم. اما نمیتوانم یک جوانه علف را نادیده بگیرم. (کریستین بوبن)
4- نحن اقرب الیک من حبل الورید، و او آنچنان بمن نزدیک است، که از شاهرگ گردنم بمن نزدیکتر است.



<>
دلتنگی85/09/03
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
شن بادها گلوی بیابان را  پر می کنند

 داوود را دیگر دهانی نیست .

         این وادی را روزگاری

                 گلی به گلو  بود .

ذوب آواز خوان بر چلیپا

    آخرین قطره تنش که فرو می چکد

         عشق ؛ بر برجهاي كليسا پرپر  مي شود .

                       قدسيان و حراج روح .

نيايشگاه ها ، آشيانه بادند

           نوزادان با دهان تهي زاده مي شوند

          و كيفهاي دبستاني

                         از اجساد  واژگان آكنده اند.

نقاشان را خطوط  مبهم

               به وادي ارواح مي برند

                و جذام خيالات

                      سر انگشتانشان  را مي خايد .

شاعران را  ارواح لال

                         به وادي هذيان  مي برند

و رهگذران در جسم خويش

              به انزوايي ابدي مي كوچند.

درياهاي مويان و

       آبهاي مرده .

                بر سواحل خاموش .

     تنها نطفه هاي يكسان بر شنها مي لولند

                          و بادها

                          گيسوان زني تنهايند

                          كه به قلمرو يخ رفته است .

  • /

دهان از پاييز  پـــــر مي شود

      ناقوسها  گلويي سپيد دارند

                             و شن بادها ؛ گلوي داوود را آكنده اند .!!!



<>
دلتنگی85/08/18
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>

روزها تنگ تر و سخت تر میشوند و هوا سرد تر و سرد تر این پایین فقط جای بازدم است و من خسته از تمام این مشکلات نا امیدانه در تاریکی با خودم حرف میزنم پا هایم از پرسه های بی هدف خسته اند و دیدگانم دیگر چیز جالبی پیدا نمیکنند که با آن این دل خسته را هرچند به یک امید واهی دل خوش کنند وقتی تمام زیر بم این دیر مخروبه را میگردم تا چراغ پیدا کنم به اسکلت هایی بر میخرم که میتوانم در سیقل جمجمه های مورب شان تصویرم را ببینم .اینجا چراغی نیست هرچه هست یک تابش کم جان از آخرین نفسهای اندیشه های فسیل نشده است .وقتی که درمانده شعله ای روشن میکنم تا طلسم تاریکی بشکند بدتر خود را اسیر در دستان رنگ پریده مه بیرحم پیدا میکنم .چرا از هرچیز که فرار میکنیم بر سرمان می آید روزی هزار بار این سوال را از خود میپرسم تا از از این تکرار وحشت میکنم.

یکنواخت.تکراری.سخت.سنگین.ناجوانمردانه و بی وفا به انسان خیانت میکنند . عجب روزگار مکاری ایست .از اول که گفتم بد جایی گیر افتادیم اینجا بنبست است دیگر نمیخواهم گول این تابلوهای به ظاهر راهنما را بخورم که میخواهند با وعده دروغین یک بازیچه بچه گانه آدم را ته چاه بفرستند .این رذل ها میخواهند از ته چاهی به این اعماق یک نردبان انسانی بسازند و خود بالا بروند.

 وای که اگر من یک طناب داشتم.فقط یک ریسمان بلند .آنوقت به هر قیمتی خودم را از این لجن زار بی صاحب بالا میکشیدم . از دنیای روز های زنگاری و شبهاییی که با آسمان مه آلود هم پیمانه میشود بیرون می آمدم کاش من یک رشته داشتم که میشد به آن چنگ انداخت و خود را از افکار سرد و گرداب مرگ و پژمردگی تمام احساسات بیرون کشید .

 وقتی اینچنین به اطرافم دقیق میشوم دلم میخواهد انسان غار نشینی بودم در اعماق نا شناخته تاریخ. گوشه ای دنج که هنوز افکار بی مسئولیت انسانها آن را با دروغ ها وتخیلات کثیفشان آلوده نکرده اند.آرزو داشتم انسان غار نشینی بودم که تمام هم و غمش مربوط به روزی بود که باید به پایان میرساند نه از خاطرات دیروز ملول بود و نه در اضطراب یک امتحان بی ارزش فردا خوابش نمی برد و تمام دل خوشی اش این بود که امروز زنده است .زندگی میکند و وقتی گرگها در دل سیاه جنگل مخوف زوزه میکشند او در کنار آتشی که با تکه های چوب و دو تکه سنگ درست کرده گرم و راحت فارق بال از همه چیز در آرامش به خواب میرود . آرزوداشتم که در این برزخ تکامل آدمی زندگی نمیکردم تا یکی از قربانیان پیشرفت آیندگان باشم .

افسوس که افکار هنگامی که سوار بر اسب های بال دار رویا میشوند عنان از دست عقل میربایند.به هر سو از زمان که سفر کنیم باز خود را در حال جا گذاشته ایم. کسی چه میداند شاید این رسم تمام زمان ها است و آن مرد غار نشین هم روزی آرزو داشت در زمان ما زندگی کند و شاید آیندگان روزی در زیر سم اسبهای پولادی پیشرفت حسرت اجدادشان را بخورند.اگر نمیتوانستیم آرزو کنیم آنوقت باید چه زجر آور در برابر آینده غیر قابل تغییر سر تسلیم فرود می آوردیم.تمام لذت آرزو کردن این است که هرگز کسی نميتواند محدودش کند. با آرزوی روزهایی که انسان تمام دلخوشی اش آرزو هایش نباشند.



<>
دلتنگی85/08/07
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
مي گويي :

(( اين برگهاي ريخته واژگان پاييزند ؛

 در زير گامهاي بلند باد كه پراكنده مي شوند ؛

 درختان را ديگر سخني نيست ! ))

 

مي گويم :

 (( خوشا دوست داشتن

كه درخت بي خزان جهان است ! ))

 

مي گويي :

(( اين دانه هاي باران

 ابيات اندهگنانه ي ابرند ،

بر عرياني پاييز كه فرو مي غلتند ؛

 ابر را ديگر سخني نبست ! ))

 

مي گويم :

 (( خوشا دوست داشتن ،

كه ابر بارانبار همه ي زمانهاست ! ))

 

 

 بر برگهاي ريخته مي گذريم

 آنچه نمي گويي ، مي شنوم !

آنچه كه نهان مي دارم ، مي يابي !

 سخن اگر كه زيبا بود ،

سكوت نيز حرفي مي زد !

 

مي گويي :

 (( پاييز ، مرگ برگهاست ! ))

مي گويم :‌

 (( مرگ درختها اما كه نيست . ))

 

 

 در انتهاي زمان ،ايستاده منم

در ابتداي آن ؛ تــو

به سوي هم برمي گرديم

تا دايره ي زمان را با بوسه اي كامل كنيم !



<>
دلتنگی85/07/30
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>

چه شبی بود آن شب

               که برایت گفتم:

                      تو فقط باش

                        فقط باش و مرا یاور باش

و تو هستی اما

        رد پایت روزی

              در دل جاده ی ایام نهان خواهد شد...

    من در آن روز کجا خواهم بود؟

  •  

 

و تو رفتی اما

رد پایت به دل جاده ی خاطره باقی مانده ست

                             رد عشقت به دل خسته ی من

با خودم میگفتم:

                   من در این روز کجا خواهم بود؟

حال اینجا هستم:

                    خانه ای سرخ تر از حادثه ی هر شبه ی گریه ی من

                    و اتاقی به سیاهی همه فاصله ها

                    و خیالت

                              و خیالت

                                         و خیال...

                                                    " برزخ خاطره ها "



<>
دلتنگی85/07/25
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>

ثانیه شمار که سرازیر می شود از نیمه شب

به سرسام می رسد اسم تو

و تیتر درشتی می شود بر تیراژ دکه های صبح :

 

دوستت دارم ؛ شعبده باز نيمه شب !



<>
دلتنگی85/07/17
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
نه در خاك و
نه در كلمات مويان ،
او را در رويايي دفن كنيد
كه به خاطر آن مرد!
همانگونه كه زيبايي تان را
در آينه ها مي نهانيد!

نه در كوير و نه در بادهاي شعله ور،
گياه را در چشمه اي دفن كنيد
كه در حسرت آن خشكيد .
همان گونه كه نطفه ي خويش را
در كمرگاه آينده مي نشانيد !

نه در پرده ي اشك و
نه در پچـــپچــه ي پيچــه ها ؛
او را در آغوشي دفن كنيد
كه از او دريغ شد!
چــنان كه حقيقت را در قلبتان مي نهانيد !

و مرا نيز نه در غربت و
نه در كتابهاي متروكم
در سرزميني فرو نهيد
كه به خاطــر آن زيستم.
همانگونه كه گنجتان را
به ويرانه ها مي سپاريد!

و اگر كسي يافته آمد
كه بر مرگ زيبايي شادماني كند ؛
او را در نفرت نه و
در آتش هم نه ؛
در نام تلخ خويشش دفن كنيد!
هم بدانسان كه زشتي را
در چهره ي اهرمن مي نشانيد!!!

<>
دلتنگی85/07/11
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
چـون خطوط سايــه اي در هم به خود پيچــده بودم
فصــل مرگ آسمان را از زميــن پرسيــده بـــــودم

همچــو برگــــي سربدامان خزان از بي پنــــاهي
بارها از وحشـــت ريــزش به خود لرزيـــــــده بودم

بي تپش با تكــــه اي دوزخ بر اندام گلــــــــــــــويم
بر مدار مـــــرگ ســــــردي سالها چرخيده بودم

سالهاي تـــلخ طوفـــان با دو چشــم ريشه در خون
چـون خطوط سايــه اي در هم به خود پيچــده بودم

<>
دلتنگی85/07/09
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
آسمان
خاموش و مغشوش است
تنها
در سكوت دشت دود اندود
مردي
از تبار عاصي خورشيد
بر سرير ظلمت بيمار
مي گــــــريد.

<>
دلتنگی85/07/09
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
يك صاعقه عصيانم ؛ آويزه ي آهي سرد
همسايه ي شيطانم ، در حلقه ي چاهي سرد

كامم همه زهرآلود ، از طعم پشيماني
مي رويم و مي مانم ، در فصل گناهي سرد

نقبي زده ام در هيچ ، چون دايره پيچاپيچ
دوري است چه وهم انگيز ؛ در غربت راهي سرد

از خويش گريزم نيست ، از وحشت اين شبها
بايد كه فرو پاشم ، بر صورت ماهي سرد

در حسرت خورشيدم ، يك سايه ي ظلماني
چندي است كه درماندم ، با روز سياهي سرد

كو سرمه ي خاموشي ، كو سنگ فراموشي
تا بشكنم اين فرياد ، در عمق نگاهي سرد

<>
دلتنگی85/07/07
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
(1)
بچه که بودم
پیشانی‌ام سفید بود
بابا به دبستان که رفتم آب داد
ما گل‌های خندان شدیم و فرزندان ایران
و دفترهای ما خط‌خطی

بچه که بودی
آسفالت بود و یک تکه گچ
و خانه‌ها از یک تا هشت
بعد که باران می‌آمد و
خط‌ها را می‌برد
تکلیف ما سفید بود

حالا بعد این همه سال
مشق‌هایم نمی‌دانم
پیشانی‌ام پر از خط

<>
دلتنگی85/07/06
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
سلام
:...
...امروز یک جمله قشنگ می گفت امیر : پنجره ها باید برای پرکشیدن باشند نه سر کشیدن ! ... همین یک جمله به نظر من تمام مشکلات عاشقانه دنیا را حل می کند!... اگر پنجره ، پنجره باشد نه دیوار...اگر پنجره را بتوانی بگشایی نه اینکه بی هیچ امیدی تنها سر بر شیشه بکوبی و سر خود را پریشان کنی و یا اینکه یادت برود که شیشه های برخی پنجره ها آن قدر با قاب دستمال های فریب برق افتاده اند که رهایی و پرواز را به دروغ جار می زنند ... اگر یادت باشد که برای پریدن ، پرلازم است نه هزار جور زلم زیمبوی بی مصرف ! ... اگر یادت باشد که وقتی هم پر داشتی و هم پنجره ، پنجره بود و گشوده ، نشستن بر لبه آن و سرک کشیدن و آه کشیدن و غرلسرایی های سوزناک ، احمقانه ترین کار ممکن است ... آن وقت تمام زخمها به شفا می رسند !
گشوده ترین پنجره مهربانی ! ... قسم به تو، که پرواز هم در آسمان دستان تو معنا می گیرد !....

<>
دلتنگی85/07/03
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
از کدام پنجره نگاهت کنم
که از روبرو نیایی ؟
از کدام روبرو
در آینه بکارمت ؟
جا بگذارمت برای همیشه
در آینه ای
که دریا را پشت سرت می ریزم
موج موج دریا بیاید و
ساحل را لیس
ردپای ترا لیس ... خیس... لیس... ؛
از کدام حادثه بیایی اگر
امروز را در آینه قاب
دیروز هم که هنوز از خواب جوان و جوانتر می آید !؛
باران پشت پنجره می بارد
تا طرح خوابهای مرا پشت و رو کند
چشم بسته ام که ابرها کم بیاورند
می آورند
موج ها را
اما چطور بنویسم
که باورم نمی کنید ؟


<>
دلتنگی85/06/30
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
کلافه ام

کلافی سر در گم خودش

که هیچ سرنخی دست کسی نمی دهد

که باز ...

و قصه ای ببافد

برای گرم کردن دلی که ... زمستان است !

 

ها می کنم

دستهایم را

تا دستکشی ببافی

برای این همه سرما

کلاهی ... تا روی سربگذارمش

و بپوشم پیشانی بلندی را

که می گویی : (( چه پیشانی بلندی داشتی! ))

شالی اگر می شد

تا تو از سر بازش کنی

تمام زمستان را گردن تو می انداختم

ها ...!

تنم تنهاست .

 

کلاف می شوی

سر در گم قصه ای

که می شد بازیچه نباشد

تا شاعری بازیگوش

هی از این سطر

به آن سطر قل اش دهد

 

کاش سرنخ این رویا

دست کسی بود

که از همان اول

یکی بود و یکی نبود ...

 



<>
دلتنگی85/06/25
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
 

 

 

تمام چشمانتrashtiani.blogfa.com

          پشت خطهایی

                     هرشبه برایم زنگ می زنند

و من ناتمام هر روز

                  پشت بوقهای ممتد

                                   به خواب می روم... .



<>
دلتنگی85/06/08
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>

به اندازه ی حباب بی حوصله ام ،

      کاش به همان سادگی هم

از بند بغض های نهفته رها می شدم .!!!



<>
دلتنگی85/06/08
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>

گاهی آنقدر تنها می شوی

            که ابرها برای دلتنگی ات

                فریاد می زنند

                               - گریه می کنند

آنقدر می بارند

               تا پاک و مقدس شوی

  • /

گاهی آنقدر خسته می شوی

            که جاده ها به مدد پاهای زخمی ات می آیند

آنقدر کوتاه می شوند

     به اندازه یک کوچه بن بست

                                 که می توان انتهایش را دید ،

- دید که هنوز کسی

               در خانه کاه گلی

                که از در و دیوارش انتظار می روید

                              هرشب با شب بوها

                                        برایت فال حافظ می زند

گاهی آنقدر تنها می شوی

          که می توان تو را از تو دزدید

                                   با خود برد.

  • /

گاهی آنقدر تنها می شوم

                    گاهی آنقدر خسته ... .



<>
دلتنگی85/06/07
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
تو با هر صداي ناگهاني ترمز به سمت پنجره مي دوي / و عده اي به جان هم افتاده اند ./ - ((نگاه نكن , برايت خوب نيست ! ))/ افسرده شده اي از بس بوكس ديده اي / صداي نوار را زياد كن/ پنبه بكار در گوشهايت / پژمرده شده اي از اين همه فحاشي مفصل ... / آهاي بچه ها ! / اينها كه راستكي نيست / آدم بزرگها با هم شوخي مي كنند / شما كه ميدانيد / جنگيدن , كار گربه سانان كتاب علوم است ... / و اما تو / اگر مي خواهي كه تصاوير پنجره را پخش كني / به دبستاني ها فكر كن / و بگو : شوخي مي كنيم .

<>
دلتنگی85/05/23
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
الفباي آسمان به زمين نمي رسد ولي .... نسخه هاي رسولان رايانه اي موجود است : - راه خوشبخت زيستن , - روش عشق ورزيدن , - انسان خيلي خيلي مدرن , - اعتماد به نفس در ده درس 000 ببين ! گمشده ها به گمشده ها آدرس مي دهند. بيچاره زميني كه مترسكها شخم بزنند ....

<>
دلتنگی85/05/21
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
پنجره باز است علامتهاي سوال معركه گرفته اند و خيلي كار داريم ...

<>
دلتنگی85/05/21
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>