تبليغاتX
پنجــــــره

روبه‏روی تو، اهالی هتل‏های بی‏ستاره به هم می‏گفتند تو را آن دور و برها دیده‏اند. ما که هر چه کمین نشسته‏ایم، تنها غروب‏ها رسوایی دلمان را نقاره زده‏اند.
بیهوده نیست عدد هشت را به شکل سرپناه آفریده‏اند. آن‏جا بلیت‏های رفت و برگشت کبوتر می‏دهند تا هر روز، از گنبدت به سمت دهان باز رواق‏ها بلعیده شوند و به اعماق دعا فرو روند. حالا هر جا خدّام تو، پرهای رنگی پرواز را اشاره می‏کنند، می‏پرم. از این ستون به آن ستون فرج است.

مثل غریبه ها به شما خیره می شوم
از لا به لای پنجره ها خیره می شــوم
از راه دور آمده ام پای بوستـان
بر دست تان شبیه گدا خیره می شوم
هر وقت آمدم سرت آقـــا شــلوغ بود
بین صدای سوز و دعا خیــره می شوم
تا چشم کار می کند اینجا کبوتر است
چون کفتری به باب رضا خیره می شوم
اینجاست کعبـه فقرا ، ثامن الحجج
هر لحظه بر مقام و منا خیره می شوم
ای آفتاب طوس ، دلم شـور می زند
از سمتتان به سمت خدا خیره می شوم
وقت وداع آمده اما هنـوز هم
بر گنبد بلند شما خیـره می شوم



<>
دلتنگی88/08/03
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : مدح و مرثیه اهل بیت
<>

بازگشت به کودکیپسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " 

پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .  

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .  

" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "



<>
دلتنگی88/01/19
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات ادبی
<>

ياد دارم يك غروب سرد سرد

مي گذشت از كوچه ما دوره گرد

دوره گردم ، كهنه قالي مي خرم

دست دوم، جنس عالي مي خرم

كاسه و ظرف سفالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا: سفره خالي مي خريد؟؟!!!



<>
دلتنگی87/09/24
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

قیصر امین پور :

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد

بى تو حتى مهربانى حالتى از كينه دارد

بى تو مى گويند تعطيل است كار عشقبازى

عشق اما كى خبر از شنبه و آدينه دارد

جغد بر ويرانه مى خواند به انكار تو اما

خاك اين ويرانه ها بويى از آن گنجينه دارد

خواستم از رنجش دورى بگويم يادم آمد

عشق با آزار خويشاوندى ديرينه دارد

در هواى عاشقان پر مى كشد با بى قرارى

آن كبوتر چاهى زخمى كه او در سينه دارد

ناگهان قفل بزرگ تيرگى را مى گشايد

آن كه در دستش كليد شهر پر آيينه دارد

 

 

اين شعر قيصر نیز امروز بغض مرا شکست:

 

آواز عاشقانه ی ما در گلوشکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست!

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست!

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست!

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای،  های های عزا در گلو شکست!

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست!

”بادا“ مباد گشت و ”مبادا“ به باد رفت

”آیا“ ز یاد رفت و ”چرا“ در گلو شکست!

فرصت گذشت وحرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست!

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست!



<>
دلتنگی87/02/01
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
سال به سال ؛ دریغ از پارسالسال به سال / هر سال /

يک سين ساده / از سفره هفت سين ما کم مي شود ،

چرا ...؟ / پريا مي پرسد ،

پريا دخترِ يکي از کارگرانِ همين خط واحد است.

سال به سال / هر سال /

هزار مشق دشوار / بر شبِ تکليف و ترانه ما تحميل مي شود ،

چرا ...؟ / چرا نمي گذراند / کسي در امتحانِ دشوار نان و سر پناه و سايه / قبول شود؟

پريا پرسيد ،

پريا دختر يکي از کارگرانِ نيشکر تلخاب است.

سال به سال / هر سال

...

(بگذار سخن بگويم!) / واژه ها بي وثيقه آزاد نمي شوند، / اين کيفر خواستِ تباني با ترانه زندگي ست؟

پريا نمي پرسد / من مي گويم ، /

پدر من هم / يکي از کارگرانِ خسته همين جهان بود.

سال به سال / هر سال /

صحبت از نفت و چراغ و سپيده دم است / صحبت از سفره گشودن صبح است / صحبت از علاقه عجيبي / به اسم عدالت است ،‌

اما پرده هاي تاريک / پدرها خسته / سفره هاي خالي!

سال به سال / هر سال

...

(بگذار سخن بگويم!) / بگذار هرچه مي خواهد ببارد / ببارد از سنگ ، از سياهي ، از سکوت ،‌/ ما نوميد نمي شويم / ما همچنان

سفره بي سين خانواده خود را / با الفباي تمام عيار عشق مي آراييم ،

اين را من نمي گويم

مادران ما مي گويند!

سيد علي صالحي



<>
دلتنگی87/01/25
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

احمد عزیزی، شاعر توانمند کرمانشاهی و مداح اهل بیت (ع) به دلیل ناراحتی قلبی در کما به سر می برد. شاعران و دوستداران عزیز شعر برای بازگشت سلامتی این شاعر خوب دعا کنیم .

امشب ای زیباترین رویای من
گل کن از سر شاخه لالای من

در سراب خواب من سبزینه نیست
خسته شد تصویرم و آیینه نیست

بسکه تنها سوخت در تب شعر من
سکته خواهد کرد امشب شعر من

آخر ای شب من شبیه بیشه ام
رحم کن نیلوفر بی ریشه ام

گوشوار حسرتم، گوشم بده
آه سرگردانم، آغوشم بده

زادگاه من درخت بید بود
سالها همسایه ام خورشید بود

شاپرک بودم مرا پرواز برد
هر پرم را یک نسیم ناز برد

مادر من دختر مهتاب بود
من به دنیا امدم او خواب بود

داستانها دوستانم بوده اند
قصه ها ورد زبانم بوده اند

مثل همسالان شبنم زاد خود
پر کشیدم من هم از میلاد خود

ناگهان در نور عزلت وا شدم
سایه ام ترسید و من تنها شدم

چشم واکردم زمانم رفته بود
قایق رنگین کمانم رفته بود

پوپک من از نیستانها گذشت
کهکشانم از بیابانها گذشت

اینک ای شب من گیاهی خسته ام
در تب آیینه آهی خسته ام  



<>
دلتنگی86/12/28
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

 

استاد همیشه زمزمه می کند:

 

تو نیستی و من برایت چای می ریزم -

دیروز هم که نبودی من برایت بلیط سینما گرفتم!-

 دوست داری بخند، دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل 
آینه ،مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم


دیگر چه فرقی

می کند ،

باشی یا نباشی،

من با تو زندگی می کنم

  

-:مطالب برگرفته از رسول یونان.



<>
دلتنگی86/10/10
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
چيزي بگو ! به اسكله ي لال، جان بده !

موجي به اين جزيره ي بي داستان بده !

ديريست، عطر خواب تو همبستر شب است

قدري به گاهواره ي بندر امان بده !

هم نيمه شب به اسكله ي ما سري بزن

هم زير دست حادثه ها امتحان بده !

يك عمر، در تو مكث نكردم كه نشكنم

من غرق مي شوم ، دو سه موجي زمان بده !

ساحل! تو نيز دور شو از سعي ما ولي

فانوس هاي تازه ترت را نشان بده !

با اين شناي هرزه به جايي نمي رسيم

لطفا اصول غرق شدن يادمان بده !



<>
دلتنگی86/09/16
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

گذشت عشق من وتو ، به من دچاري هات !

 

و دوست دارمت و دوستم نداري هات

 

 

چه شد كه آمدم از در ولي نفهميدي؟!

 

كجاشد آن همه شب چشم انتظاري هات ؟!

 

 

به خنده هات خزان دلم گلستان شد

 

به جانم آتشي انداخت گريه زاري هات

 

 

شراب ناب لبت ، بوسه هاي طولاني

 

هنوز خاطر من هست  مي گساري هات

 

 

كه چشم هاي خمار تو مستي من بود

 

ومست مي شدم از نشئه ي خماري هات

 

 

اگرچه شاخه گلي درخزان من خشكيد

 

دوباره هديه بياور از آن بهاري هات

 

 

به جاي دست تو بر گردنم طناب افتاد

 

اضافه می شوم آیا به سوگواری هات؟

 

 

علي ثابت قدم / از كوچه پس كوچه هاي اصفهان /

مجموعه شعر چاپ شده   : اولين صحنه اي كه يادم نيست



<>
دلتنگی86/07/23
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

بگذار تا شیطنت عشق ، چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید
هر چند آنچه می بینی جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن...

« دکتر علی شریعتی »

 

 

ما آخرین قبیله از نسل گل و سپیده دم

طلایه دار روشنی ؛ تو - این شبای پر ستم

آینه سازیم ما تو این آشفته بازار دروغ

ستاره صادر می کنیم به آسمون بی فروغ

از ما کسی دل نمی ده به قصه ی شهر فرنگ

 

هیچ کسی دل نمی کنه از این بهشت نور و رنگ

 

طوفان سنگ اگه بیاد ضامن عمر شیشه ایم

 

ما هممون قلندریم ، عاشق ِ تا همیشه ایم

 

ما همونیم که راه شیطون پَستو بستیم

 

« شیشه ی عمر دیوو با هم زدیم شکستیم »

 

قبله ی خورشید اینجاس ، شب زده ها ! خبردار !

 

تو جنگ خورشید و شب ، تنها برنده هستیم

.
.
.

یه عمره سهم ما شده همین دروغای قشنگ

 

قصه ی وقت خوابمون ، افسانه ی شیشه و سنگ

 

از همه شیشه ای تریم ، می خوایم که سنگو بشکنیم

 

حسرت فانوس داریم و دم از ستاره می زنیم

 

توی جهنم دروغ ، به خونمون می گیم بهشت

 

چی شد که دوزخی شدیم ؟ تقصیر ماس ، یا سرنوشت ؟

 

ما آخرین قبیله از نسل شبای ریشه کن

 

طلایه دارای سکوت...منتظر یه بت شکن

 

 

ما همونیم که راه شیطون پَستو بستیم ؟!

 

شیشه ی عمر دیوو با هم زدیم شکستیم ؟!

 

واسه نماز خورشید ، قبله نما نداریم

 

توجنگ خورشید و شب ، ما طرف کی هستیم ؟!



<>
دلتنگی86/07/18
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

من سكوت تو را مي نويسم  مي نويسم كه رنگت پريده

مي نويسم كسي تازگي ها  خنده بر روي ماهت نديده

 

مي نويسم جواب سلامت  ناتمام و خشك و خاليست 

ديدن صورت مهربانت  انتظاري عجيب و خياليست
 

مي نويسم كه يادت نمانده  قيمت يك سبد مهرباني 

مي نويسم كه چون خسته هستي  خنده را از لبت مي تكاني

 

مي نويسم كه در كنج قلبت  گردو غبار عجيبي نشسته 

اين همه واژه از غصه تو  قلب شعر مرا هم شكسنه
 

گوشه چشمي به شعرم بينداز  از سكوت تو رنگش پريده 

يك نفر صادقانه بگويد  شعري غمگين تر از اين كه ديده
 

من به گوشت رساندم كه بايد  خنده ات را به خاطر بياري 

زير باران دلت را بشوري  در دلت شاخه اي گل بكاري



<>
دلتنگی86/07/07
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
غزل ناب دلم می خواهد

آغوش بگشا ! دستِ خود را سرپناهم کن

فکر ی به حال ِ این دل ِ بی تکیه گاهم کن

 من بی تو یاغی ٬ بی تو سرکش ٬ بی تو دیوانه

روزی سر  ِ راهم بیا و  سربه راهم کن

 در بین ِ مردم عشق معنایی نخواهد داشت

من پیش ِمردم روسفیدم ٬ روسیاهم کن

 افتاده ام از پا ٬ شکسته ٬خسته٬ بی امید

با بوسه ای یک بار ِ دیگر روبه راهم کن

 گر این من ِ آواره را آرام می خواهی

در قلبِ خود جایی برای او فراهم کن

....

تو می روی ٬ دستت به دستِ عاشقی دیگر

پس لا اقل یک بار برگرد و نگاهم کن

...

هربار می گفتم کنارم باش  می ماندی

رفتی ٬ خداحافظ ! ولی ای کاش می ماندی   



<>
دلتنگی86/06/30
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
حـوّا گناه كرد و عـشق آفريــده شد
جريان آن گناه به عالم كشيده شد
 
آدم براي پاكي و شيطان به جاي نفس
حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد
 
مــن با گـنـاه خـوردن يـك سـيب زنـده ام
سيبي كه از حوالي يك خواب چيده شد
 
من خواب چـشمهاي شما را نديده ام
امّا دوباره درتن و جانم دميــده شد ...
 
حسّي كه عشقبازی تو باورم شود
آهـي كه از تـغـزّل نامت شنيده شد
 
عصيانگرم!چو ريشه به خاكت دويـده ام
هنگامه اي كه پرده به نامش دريده شد
 
خاكي محقّرم كه به عشقت هبوط كرد
اشــكي مكررم كه به پايـت چكيـده شد
 
حـوّاي بـي گـنـاه غـزلهـاي سـرخ و نـاب
اين بار در حوالي من با تو ديده شد ...
 
افتــاد از نگاه شما( آدم)نجيب!
....
آدم گناه كرد و غزل آفريده شد.


<>
دلتنگی86/05/12
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

ريتمو بهم نزن عزيز !                   اين قصه آخرش خوشه!

نه مثل اين فيلمای تلخ                    که آدم/ آدم ميکشه

.

موسيقی شم تکراری نيس                يه حرف تازه می زنه

حتّا اگه غمگين باشه                     حرف دل تو و منه

.

حرف تو و منه عزيز                     کافشونو بهم نريز

مگه نمی بينی رفيق                      يه عالمه چاقوی تيز

.

جای ِ کُلاهايِ سياه                        شلوارا مخملی شده

جا چادرای گل گلی                        مانتوی خفاشی مده

 .

چه اتفاقی افتاده؟؟!!                      کی اسم فيلمو می دونه؟؟!!

يه مرد پای بساطشه                      يه زن توی خيابونه

.

يه عالمه چشمای هيز                     اين همه دندونای تيز

پای بساط کهنمون                         يه چيکه معرفت بريز

.

تو فيلم تازه ی دلم                         سياهی اکران نداره

حرف زدن از آزادی                        ربطی به زندان نداره

.

نقطه ی پايان نزاريم                       رو هر چی مردونگيه

بيا در گوشی بگم                           دشمنمون خونگيه

اخر ديوونگيه                               بيا يکم قاتّی کنيم

به عشق روزای قديم                       عاشق بشيم...لاتّی کنيم

..........

ريتمو بهم زدم عزيز                       کافشونو بهم بريز

دس توی جيبامون کنيم                   هس يه دونه چاقوی تیز

امير مرزبان



<>
دلتنگی86/04/16
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

خسرو احتشامي

اوخسرو احتشامي هونگاني متولد 1325 است.در حال حاضر به‎عنوان استاد ‏ادبيات در دانشگاه‎اصفهان به تدريس مشغول‎است و به‎تنهايي مسئوليت ‏رسيدگي به امور ادبيات را در اداره‎كل ارشاد اصفهان به‎عهده‎دارد.در اصل از ‏قشقايي‎هاي اطراف سميرم است.سرودن غزل را از سالهاي دور در انجمن‎هاي ‏ادبي اصفهان‎آغازكرده‎است و از ابتدا سعي داشته كه با پرهيز از شكل مرسوم ‏غزلسرايي در آن‎روزگار به ساحتي تازه از غزل دست پيداكند.در زمينه‎ي ‏تحقيقات ادبي نيز فعال‎است.در سالهاي پاياني دهه‎ي 60 در انجمن ادبي كمال ‏كه بيشتر اعضايش را جوانان تشكيل مي‎دادند،حضور مي‎يافت ولي با بروز ‏مشكلاتي كه گفتنش لطفي ندارد،پرهيزي هميشگي از جوانان را آغاز كردكه ‏هنوزهم ادامه‎دارد .يكي از كساني كه همواره خود را مديون خسرواحتشامي ‏مي‎داند،سعيد بيابانكي‎است.احتشامي در زمينه‎تحقيقات ادبي و هنري تاليفاتي ‏دارد كه ازآن بين مي‎توان به “افسانه‎ي اصفهان آبي”و“غزل‎بانو”اشاره‎كرد.تا ‏به حال مجموعه‎ي شعري منتشرنكرده‎است و آثار چاپ‎شده او به آنچه در ‏مجله‎ها يا جنگ‎هاي ادبي رقم خورده،محدود مي‎شود.دو غزل زير را از كتاب ‏‏“از پنجره‎هاي زندگاني”براي شما انتخاب كرده‎ايم.


به‎لب چشمه سرشب به شتاب آمده‎بود
كوزه‎بر دوش پي بردن آب آمده‎بود
خوي وحشي‎نگهان ده بالا را داشت
آب از ديدن او در تب‎وتاب آمده‎بود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت
شادي‎انگيزتر از بوي گلاب آمده‎بود
پيرمردان همه گفتند كه همزاد پريست
بس كه شاداب ز جوبار شباب آمده‎بود
كوزه درآب فرو رفته و از قهقهه‎اش
اشك در چشم بلورين حباب آمده‎بود
رقص را درگذر باد به ريواس تنش
مخملي بود كه از كوچه‎ي خواب آمده‎بود
عصمتش راه به هر دزد نگاهي مي‎بست
گرچه سكرآور و سرمست و خراب آمده‎بود


دوباره ظلمتيان تنگه‎ي سحر بستند
شبانه كشتن خورشيد را كمر بستند
زبام يشم فلك شام را ندا دادند
به‎قصر سبز افق بر سپيده در بستند
به آبگير فلق قوي صبح را با خشم
بلور سينه شكستند و بال‎وپر بستند
چواسب نقره‎ئي بامداد شيهه كشيد
به‎دشت شيري مشرق ره گذر بستند
براي همدلي آفتاب در تبعيد
ستاره‎سوختگان مفرش سفر بستند
در اوج قله‎ي شب كوله‎بار بگشودند
كمند حادثه بر صخره‎ي ظفر بستند
هدف رهايي روز است و روشنايي نور
كه اين خدنگ‎قدان قامت خطر بستند
به پيك همت ما مي‎رسد سوار طلوع
اگرچه ظلمتيان تنگه‎ي سحر بستند



<>
دلتنگی86/04/07
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
اين خانه ...


دارد دیر می شود

پنجره‌ها را که بسته ای

در را که قفل کرده ای

دیگر دلواپس چه هستی

شیرابر را که نمی توانی ببندی

کنتور رعد را که نمی توانی قطع کنی

بیا برویم

هیچ اتفاقی نخواهد افتاد

این خانه واژه های نسوزی دارد

تو باز خواهی گشت و همسایه ها

مهربان تر خواهند شد

چندان که فکر می کنی

دیوارتان من بودم



<>
دلتنگی86/04/01
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

جواد زهتاب
متولد1359-خميني‎شهر
دانشجوي مهندسي متالوژي دانشگاه آزاد نجف‎آباد
نفرسوم شبهاي شعر شهريورومنتخب كنگره سراسري دانشجويان كشور در ‏سال 1381‏
او نيز از معدود جوانان خميني‎شهري است كه در غزل توانسته به طرف ذهن و ‏زباني فارغ از آنچه بر كليت غزل اين شهرستان حاكم است،گام ‏بردارد.سرعت رشد او درغزل،بيشتر به لحاظ مطالعاتي است كه از نوجواني ‏داشته است و بستر اين پيشرفت نمي‎توانسته فراهم شود مگر در دامن ‏خانواده‎اي فرهنگي و اهل ذوق كه او،دارد.دو غزل از او مي‎آوريم تا نظرات ‏شما را نيزجويا شويم.‏


اي كه فرداي من معطّل توست پشت آن چشمهاي يلدايي
صبح مانده‎ست پشت چشمانت شايدآهسته پلك بگشايي
راه اهريمن خزاني را اي سراپابهار!مي‎بندي
هم گل‎مريمي-مسيحايي-،هم گل‎آتشي-اهورايي-‏
تو از افسانه آفريده‎شدي،روي بام قصيده‎ ديده‎شدي
از زبان غزل شنيده‎شدي،اي سراپات شعر نيمايي!‏
آهوي وحشي‎ام بيابانت كو؟ كه خواهم دوم به دامانت
اي كه مي‎آيد از گريبانت بوي گل‎پونه‎هاي صحرايي
اي فريباي من،غزل‎بانو!پيك فرداي من،غزل‎بانو!‏
صبح مانده‎است پشت چشمانت،شايدآهسته پلك بگشايي



اي آينه‎ي حل‎شده در آب، تن تو!‏
اي چشمه‎ي پيوسته به دريا،بدن تو
موج از پي موج آيد و توفان پي توفان
آن لحظه‎ي موّاج به دريا زدن تو
درياست كه غرق تو شده يا تو كه غرقش؟‏
درياست شنا مي‎كند اين يا بدن تو؟‏

اي كاش كه گرداب بپوشد بدنت را
يا غيرت موجي بشود پيرهن تو

دل را همه‎ي عمر به دريا زده‎بودي
درياست كه دل مي‎زند اينك به‎تن تو



<>
دلتنگی86/03/01
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان

 می خواست نامه ای بنویسد، ترانه خواند
تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:

 دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟
عاشق که نيستم که بگويی چرا جوان؟

 این ابرها برای تو بالش کن و بخواب
ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!

 سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی
سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان

 آوازهای زخمی ســــرباز، تا سحر
تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان

 وقت سحر که بین شب و روز می کند
پوتین تابه تای خودش را به پا جهان

 ســرنیزه ی هزار ستاره، به سمت او
چرخید و دســت بند زدش ماه دیده بان

 تا عصــــــر، در ادامه ی آواز او چکید
از ابرهای ســـوخته ،  نعــش پــرندگان...

محمد سعید میرزایی



<>
دلتنگی86/02/09
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي كـه شـده رابـطـه‌ مـان ايـمـيـلـي
حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني
عـشــق وقـتـي بـشـود دات‌كـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي
نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟
بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك
بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است
بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!
آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي ‌مـيـلم

مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن
OFF
كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام
اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت
نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد
خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــده‌ام
كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون
بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد
زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد
راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي
نـامـه ‌اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت



<>
دلتنگی85/12/16
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
چه مهمانان بی دردسری هستند مرده گان!

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

و نه به حرفی دلی را آلوده!

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت ... .

(( از مجموعه نمی دانم های حسین پناهی ))



<>
دلتنگی85/12/08
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

شعر روز

گردآفرید شعر سپیدم عنان به دست
این بار از کمین به درآمد کمان به دست
خلخال های ساخته از استخوان به پا
شمشیرهای آخته ی خون چکان به دست
در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این
آورده بود قلب مرا با زبان به دست
آسان به این پری نرسیدم که گفته اند
دشوار می رسد پر هندوستان به دست :
دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید
اما گرفت جای شکر ، شوکران به دست
هرچند جز شرنگ نصیب ام نشد ولی
ما ایستاده ایم هنوز استکان به دست
شمشیر خون چکان تو ای عشق سرفراز !
تا هست جان سرکش ما همچنان به دست ...
(علیرضا بدیع)
 

من جنگجوی تازه‌نفس، تو حريف خوب
من زورگوی قصّه‌ام و تو ضعيف خوب

من مَرد، افتضاح خداوند در زمين
تو شاهکار خلقت و جنس لطيف خوب

من گرچه باشکوه، ولی باشکوه بد
تو گرچه ناشريف، ولی ناشريف خوب

تو حرف‌های خوب ولی با زبان تلخ
من شعرهای تلخ، ولی با رديف خوب

بين من و تو عشق به آلودگی گذشت
گرچه کثيف بود ولی يک کثيف خوب

«حسن قريبي»



<>
دلتنگی85/10/28
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

من در غروبي مبهم و تاريك ، ازذهنهاتان پاك خواهم شد

بويي ميان خاطرات گنگ ، بوي غريب خاك خواهم شد

امروز حرفم را نمي فهميد ، فردا برايم اشك ميريزيد

يعني به روي گونه هاتان من ، يك قطره ي  نمناك خواهم شد؟

در لابه لاي  آرزوهاتان ، هرگز نگنجيدم . نميدانم

در صفخه ي ذهنتان روزي ، من خوانده يا ادراک خواهم شد ؟

ديريست فرياد بلندم را ، نشنيده مي گيريد حرفي نيست

فردا ميان اين همه تزوير ، شيواترين پژواك خواهم شد

بيخود برايم دل نسوزانيد ، شكي ندارم باز مي گويم

من در غروبي مبهم و تاريك از ذهنهاتان پاك خواهم شد .

(( علی رحمانیان  ))



<>
دلتنگی85/10/28
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

تو در معادله هاي چهار مجهولي

به ضرب و جمع عدد هاي فرد مشغولي

ببين! دوباره مرا در خودت كم آوردي

كه ضلع گمشده ام توي خواب هذلولي

من آن سه نقطه ي گيجم پس از مربّع ها

كه مي رسد به تو از اين روابط طولي

¨¨¨

دو تا پرنده كه از پشت بام مي افتند

دو تا پرنده  در اين اتفاق معمولي

« شبيه بچگياي من و تو هي مردن »

« دو تا پلندمو كشتي؟ چلا؟ همين جولي؟ »

¨¨¨

...

نگاه كن ! پس از اين گريه چي بجا مانده؟

دو چشم قرمز خسته شبيه گلبولي

كه ليز مي شود از بوسه هاي غمگينت

تو در تصّور من شكل فعل مجهولي!



<>
دلتنگی85/10/15
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
۱

چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی

 


2
بعد از اين پيشانيم طوفاني است
قسمت آيينه ام حيراني است
بعد از اين در آرزوي سوختن
مثل آتش جامه ام عرياني است
دست بگشا و درآغوشم بگير
شانه ام در معرض ويراني است
خاك هرگز لب نبايد مي گشود
راز مرگ لاله ها پنهاني است
تا چه پيش آرد سموم هرزه گرد
سهم گل در باد سرگرداني است



<>
دلتنگی85/07/20
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

دنيا مسير منحرفی رو به زيستن

با ذهن های بسته و در گير سوءظن

هنجارهای پوچ و نمودارهای گيج

در انزوای کامل انسان بی وطن

دارد مدام دور سرم گيج می خورد

مجهول های گم شده ی خاطرات من

يک مستطيل ......!کوپه ی تنگی است زندگی

وقتی به انتهای زمان می رسد ترن

کم کم حضور پنجره مشکوک می شود

.....خورشيد  منجمد شده ای رو به سوختن

*

از صفحه های زندگيش پاک می شود

مردی که خسته بود از اين شهر کاملاُ



<>
دلتنگی85/07/13
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
من برایت سرود خواهم ساخت .
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند .
واژه ی پرغرور چشمانت
چلچراغ شبان خاموشی .
واژه ی دلپذیر دستانت
آهوان رمیده ی
- غمناک .
و لبت
- کال گیلاس تازه ی مرطوب .
و طلوع پگاه دندانهایت
صدفان گرفته صف در جام ،
و بهار نجیب آغوشت
مأمن قدسی نهیب هراس .
واژه ی پرشکوه اندامت
- .............................. –
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند
من برایت سرود خواهم ساخت .


<>
دلتنگی85/07/05
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
ای کاش رد من را از این صدا بگیری
تا که نرفتم از دست دست مرا بگیری

فصل نشای غمهاست میراب این زمینم
وقت است جوی آبی از چشم ما بگیری

بانو! قبول دارم زیباترینی اما
رسمش نبود خود را این قدرها بگیری

می ترسم از شبی که اینجا نباشم و تو
دیگر سراغ من را از ناکجا بگیری

تشییع می شوم صبح بر دوش این خیابان
فردا اگر بیایی باید عزا بگیری

امشب دوباره شعری از دوریت نوشتم
مانده ست روی دستم آنقدر تا بگیری

<>
دلتنگی85/07/03
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
اي عشق اي كشيده به خون ننگ و نام را
 گلگونه به غاز كرده رخ صبح و شام را
 با دست هاي ليلي خود بافته به هم
طومار قيس و رشته ي ابن السلام را
اي قبله ي قبيله ! كه در هر نماز خود
 هشيار و مست رو به تو دارد سلام را
 در بسته شد به روي همه چون تو آمدي
 اي خاص كرده معني هر بار عام را
 نيلوفري كه بوي تو را داشت ، ياس من
 شاهد كه پاك وقف تو كردم مشام را
 نفس شدن ! ادامه ! بدانسانكه مي كشي
 از حسرت تمام نبودن ، تمام را
 شكر تو باد عشق ؟ كه گاهي چشانده اي
 در جام شوكران ، شكر اين تلخكام را
 كلمه گرفتم اينكه خدا بود يا نبود
 من از دم تو روح دميدم كلام را
 انبوه شد به رغم تو اندوه در دلم
 از هم بپاش عشق من ! اين ازدحام را


<>
دلتنگی85/06/28
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

"گاه باران همه دغدغه اش باغچه نيست"

 

با تو از خويش نخواندم-که مجابت نکنم

خواستم تشنه اين کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که نا خواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در اين کوره احساس مذابت نکنم

گاه باران همه دغدغه اش باغچه نيست

سيل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند بپرهيز-که تا

فصل پر گريه اين بسته کتابت نکنم

هر کسی خاطره ای داشت-گرفت از من و رفت

تو بينديش-که تا بيهده قابت نکنم!!



<>
دلتنگی85/06/27
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
دلم چقدر تنگ می شود برای او

درین اتاقهای مضطرب و تو به تو

که هیچ وقت من نمی رسم به هیچکس

و گم شده خیال من میان جستجو

تمام شعر من شبیه این اتاق است

که پیچ می خورد وبی هدف نشسته رو ـ

به روی چشمهای سرد و بی اراده اش

و التماس می کند برای گفتگو

چقدر مانده تا نماندنش ! خدای من !

که من بپیچمش درین خیال مو به مو

نه من نمی توانمش ! چقدر سخت است...

تمام من نمی توانمش! بیا بگو

چگونه قافیه شود حضور مبهمش

درین اتاقهای مضطرب و تو به تو



<>
دلتنگی85/06/24
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

برای باز يافتن کودکی ام، خدای من!

به پرتقال های گنديده پناه بردم ، به کاغذ پاره های کهنه و به لانه های خالی کبوتر

و تن ِ کوچک خود را يافتم؛ پناه موش ها در ته چاه

با سر و روی ديوانه گان.

لباس کوچک ملوانی ام

ديگر آغشته به عطر تند روغن ماهی نبود،

بوی دلگير عکس های قديمی را می داد.

غرق شده در ته چاه ، بخواب طفلکم ! بخواب!

آسوده شدی.

در مدرسه شکست خورد کودک، و در رقص ِ گل ِ سرخ ِ زخمی

مبهوت طلوع تاريک ِ مو های شرم-گاه ِ خود

مبهوت نو جوان بالغ درون ِ خود با سيگاری بر گوشه ی لبانش.

می توانم بشنوم صدای رودی خشک را در بسترش

پر از قوطی های خالی ، با زنانی ترانه خوان در کناره اش

که چنگ می زنند پيراهن های خونين را.

رودی پوشيده از اجساد گربه هايی

که خود را نيلوفر و شقايق دريايی جا می زنند

تا ماه را بفريبند! تا مهتاب را مال خود کنند!

اين جا تنها من ام، با خود ِ غرق شده ام.

اين جا تنها من ام با نسيم ِ آکنده از خزه های يخزده و سرپوش حلبی.

اين جا تنها من ام، شاهد ِ درهای بسته به رويم.

( فدريکو گارسيا لورکا/ شعر در نيويورک زاده شد اما هرگز در «شاعر در نيويورک» منتشر نشد)



<>
دلتنگی85/06/21
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
او ايستاده ....
به ياد شيون فومنی و مرگ نابهنگامش در شهريور ١٣٧٧
پيرايه يغمايی


ای باور بالا بلند سر بداران!
ای ياد سبز دشت گيلان!
می خوانمت با واژه ی جان
با نام باران ...


درعطر هستی زنده‌ای در هر نشانه
در هر غزل ، در هر ترانه
در شاه بيتی عاشقانه
تا جاودانه ...


\"يك آسمان پرواز\"* را بی‌پر پريدی
از دام سازش‌ها رميدی
تبيعيد را با جان خريدی
تا آرميدی ...


آه ...‌ای شب غمگين به رسم سوگواری
با من بگو ؛ با خود چه داری؟
او را چرا با بی قراری
در يادم آری؟


می بينمش ... بيدارم آيا - يا كه در خواب؟
می بينمش آنجا كنار بركه ی آب
آسوده تر از باور خواب
در نور مهتاب


آنجا كه جنگل سر به خاموشی نهاده
كوه جوان بازو گشاده
پای همان پرچين ساده
او ايستاده ....


---------------------------
* يك آسمان پرواز نام دومين دفتر شعر شيون فومنی است

<>
دلتنگی85/06/13
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
ترانه که می خواهد نور باشد

                  میان تاریکی

                ترانه کلافی ار فسفر و ماه دارد

نور ، نمی داند دلش هوای چه دارد ،

            در حصار عقیقی  اش

                           بجز خویش نمی یابد و

                                                 باز می گردد... .



<>
دلتنگی85/06/10
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
 

من خويشاوند نزديك هر انساني هستم .

 نه ايراني را به غير ايراني ترجيح مي دهم

نه انيراني را به ايراني .

من يك لر بلوچ كرد فارس ، يك فارسي زبان ترك ، يك افريقائي اروپائي استراليائي امريكائي آسيائي ام ،

 يك سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم

كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم

بلكه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس مي كنم .

من انساني هستم ميان انسان هاي ديگر

بر سياره ی مقدس زمين ،

 كه بدون ديگران معنائي ندارم .



<>
دلتنگی85/06/10
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

لطفاْ تمام پنجره ها را ببند آقا

پائین بکش لطفاْ تمام کرکره ها را

دیوار این خانه همیشه قهوه ای رنگ است

اینجا ندارد روشنی مفهوم یا معنا

یک عینک تیره برای زندگی کافیست

یک عینک تیره برای دیدنت حتی -

وقتی بدون شعر می آیی به دیدارم

بی دغدغه می بازمت ، می بازمت رویا

هرگز نمی خواهم بدانی دوستت دارم

من عاشقت هم نیستم ، باور کنید آقا -

این پنجره ها از تنفس کردنم سیرند

پایین بکش لطفاْ تمام کرکره ها را



<>
دلتنگی85/06/06
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
تو تمام من بیا ، مال احساس و تنم

هی بنوش از قهوه ی چشمم که فنجانت منم

لمس کن دستان سردم را و مستم کن سپس

من تمامت می شوم ، تو ابتدای رفتنم

پهن کن جسم مرا بر شانه های سرد خاک

بوی تند شهوتی دارد گل پیراهنم

برده ای لذت ازین تسلیم دردآور ، ولی

سعی بیهوده نکن ، دیری است از جنس آهنم



<>
دلتنگی85/06/04
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

شروع این غزل از شاعری که می میرد

که بغض می کند و هی بهانه می گیرد

 

ببار از خود من » چشمهای پائیزی

نفس نمی کشدم » زنده ام نمی خواهد

 

هنوز جای لبانش و قدمت دستاش

هنوز راه گلویم » تهوعی ممتد

 

و من معاصر در دست من معاصر تو ...

نمی رسد به خودش هم » به تو » ولی شاید ...

 

دو چشم خیس و برهنه » و سرد سرد سرد

کدام شاعر زخمی دوباره می میرد !!!

 



<>
دلتنگی85/06/03
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>
تمام عمـر بسـر بـردم آرمـيــدن را / چـو كـرم پـيله,قفـس بافتم پريدن را / حيات گفتمش_آوخ جوانه سوزم كرد! / درآتـش نفـس آسمـان,دمـيـدن را / به باغ خلقت آدم چو سيب حوّايـي, / چـه انتظار كشيـدم-به تو رسيـدن را / به غنچه دهنت دست برد حسرت وحيف / شميـم شرم تو رخصت نداد چيـدن را / بـه جرم آينه بودن-ستاره ي چشمـت / نداده اسـت بـه مـن,بخت آرميـدن را / سپـيده وار شكيبم شمرده دم زدن است / بـه پرسه گاه تنت,يك نفس كشيـدن را / تويي كه ميگذري,كوچه ديدني شده است / هــزار پنجـره ام لحـظه هاي ديـدن را / پلـنگ دشت تـوام گوشه اي نخواهد داد / بـه بـره هـاي خيـال كسـي چـريدن را/

<>
دلتنگی85/05/26
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>