تبليغاتX
پنجــــــره
به : ماه مبارک رمضان
از : بنده خدا
 
سلام بر عزیز دل رمضان . دلم برایت تنگ شده بود. دلم برای سحری و ربنا و کمک به خلق خدا تنگ شده بود. دلم واسه هرچی خوبیه تنگ شده بود. واسه نماز با صفا، دعای عهد، خلاصه دلم واسه خودت و خوبی هات تنگ شده بود.
 
رمضان، خوب کردی آمدی؛ چند وقتی است گناهان امانم را بریده است. خود می دانی توان رهایی از آن را ندارم. امان از دست شیطان، جایی برای آسایش نگذاشته است.    همیشه در کمین است و ما هم که غلام حلقه به گوش گناهیم. حال که آمدی، حواست باشد دست و پایش را به گونه ای قل و زنجیر کنی که از جایش نتواند بلند شود.

ادامه مطلب را از اينجا دنبال کنيد

<>
دلتنگی88/06/01
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات ادبی
<>

حرف ما یکی ست!ما اهل دنیا نیستیم ولی خوب بلدیم از دنیا برداریم و توی کیسه ی خودمان بریزیم.اهل دنیا نیستیم ولی زرنگ ایم. خرده ریزه هایی که جمع کرده ایم آن قدر زیادند که می شود با آن تا کره ی ماه پل بست. ما اصلا دنیا پرست نیستیم ولی رنگهای اطراف ، بدجوری چشممان را نوازش می دهد.دوستی های ریاکارانه، و خالی از صداقت توی پرونده های ما زیاد دیده می شود.

ما دنیا را از خودمان دور نگه داشته ایم اما هوایی شدنمان دست خودمان نیست.از آن دست هوایی شدن هایی که بیشتر ، زمینی می کند. بیشتر پابست مان می شود.مثل قطب مثبت و منفی آهن ربا می مانیم که هر چقدر جدایی طلب تر باشیم، بیشتر به هم می چسبیم. این را هم می گویند خاصیت دنیاست.هر که طرفش آمد که آمد...اما هر که بخواهد مقاومت کند، تازه اول ماجراست.دنیا خودش را به او تحمیل می کند. بعد می شود مثل ما...تازه می شود مثل ما که ادعا می کنیم اهل دنیا نیستیم اما خوب که چشم می گردانیم، می بینیم دنیا ما را اهلی خودش کرده. زبانی می شویم. یعنی به زبان ، ادعایمان می آید اما قلب های ما چیز دیگری را حکایت می کند.اینطوری می شود که هر چی دعا می کنیم، یا به این و آن التماس دعا می گوییم، چیزی بالا نمی رود.دستمان به جایی بند نمی شود. بعد... خدا یک آیه می آورد برایمان...انگار کن که زبان حال ماست...می گوید:بعضی ها به کفر نزدیک ترند با آنکه دعوی ایمان می کنند...(آل عمران/167)

و ما هم چنان مصریم که ثابت کنیم اهل دنیا نیستیم...بی آنکه عمل کنیم.



<>
دلتنگی88/03/26
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : گزیده مقالات ادبی
<>

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ،
و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه ... .


ادامه مطلب را از اينجا دنبال کنيد

<>
دلتنگی88/02/01
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات ادبی
<>

صفتهای مدادکیپدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

 پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول:

می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.

اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم:

باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر،

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم.

بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،

در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

 صفت چهارم:

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.

پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است و سرانجام

پنجمین صفت مداد:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد.

پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.

سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد.

و بدان که چه می کنی!



<>
دلتنگی87/12/27
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : گزیده مقالات ادبی
<>

اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند.
حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است.
عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند:
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟
کار عشق به شیدایی و جنون می کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه های بی خودانه » آغاز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی. جنونش را می سراید، و این یعنی تغزل. باباطاهر را ببین! « عریان » است از لباس عقل، و همین جنون برای آنکه شاعر شود کافی است:
مو آن رندُم که عصیان پیشه دیرُم
به دستی جام و دستی شیشه دیرُم
اگر تو بی گناهی، رو مَلک شو
من از حوا و آدم ریشه دیرُم
کار جنون به تغزل می کشد، و چگونه می تواند که نکشد؟ مگر چشمه می تواند که نجوشد؟ و چون می جوشد، مگر می تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمین نمی ماند و از چشمه ها فرامی جوشد؟ و این آب چیست و چرا در عمق زمین خانه دارد؟
دل « خانه جنون » است. پس ریشه شعر و تغزل نیز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روی از خود دورتر شوی؛ دل در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند.
راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. » اینجا چه جای کُره است؟
و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟
حق با توست اگر فریاد اعتراض برداری که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آری، آتش درون است که فوران می کند. و راستی این غم چیست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبی است بر سوز دل و هم بادی است که آتش را دامن می زند؛ یعنی قرار دل عشاق در بی قراری است. آب از چشمه ها می جوشد و تشنگان را سیراب می کند و باز به عمق زمین باز می گردد.
غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:
چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته پیوست تازه شد جانش
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
و گاه فریاد هوهوی آتش فشان:
این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین
از آسمان خوش تر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این
یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین
... تغزل بیان شیدایی و جنون است و ذاتِ هنر نیز جز این نیست: تغزل.
فرمود بیایید که گیاه در جست و جوی نور، سر از خاک بیرون می کشد. فرمود بیایید که آفتابگردان جانب شمس را نگاه می دارد... و خودش را بنگر، شمسی دیگر است طالع شده بر افق جالیز؛ یعنی که عاشق تشبه به معشوق می کند. فرمود بیایید؛ پس دیگر چگونه انسان غزل نسراید؟
می سراید، اما حزین. دل بیت الاحزان است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند.
آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان.



<>
دلتنگی85/11/19
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : گزیده مقالات ادبی
<>

....شگفتا! وقتی که بود نمیدیدم، وقتی می خواند،نمی شنیدم.... وقتی دیدم که نبود.... وقتی شنیدم که نخواند....! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال، در برابرت، میجوشد و می خواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و بهوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید،تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش، و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود، از غم نبودن تو میگداخت! او همان «صاعقه» بود. اما صاعقه ای که پس از مرگش بر دلم فرود آمد . آدمها غالباً، پیش از مرگشان میمیرند و کم اند آنها که هر دو مرگشان یکی است . اما او از آنها بود که پس از مرگش، حیاتی دیگر را در درون من آغاز کرد . حیاتی که بارور تر و دگرگون کننده تر از زندگی پیش از مرگش بود . این دو معبود من اند . معبود می گویم، چه، علی بزرگ میگوید «هر که به من حرفی آموخت مرا عبد خویش ساخته» بی شک این از آن حرفها نیست که در کتابها و کلاس ها می آموزند . از آن حرفهایی است که آدمی را می سازند. همانگونه که هر کس دو مرگ دارد، دو تولد نیز دارد، و در این آفرینش جدید، کسانی که چنین حرفی یا حرفهایی میآموزند آموزگاران روح آدمی اند . این حرفها از آن حرفهای خالقانه است . حرفاهای آفریننده .! و تو ای آموزگار بزرگ درسهای شگفت من ! ای که دست کینه توز مرگ در آن حال عطشم به نوشیدن جرعه هایی که از چشمه جاوید درون پر از عجایبت در پیمانه های زرین کلماتت می ریختی. مرا بیتاب کرده بود ، در این کویر سوخته پر هول تنها رها کرد؛ ای که به من آموختی که عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن «دوست داشتن» است و آن آسمان پر آفتاب و زیبای «ارادت» است و آن بیتابی پر نیاز و دردمندِ دو روح خویشاوند است. آشنایی دو تنهای سرگردانِ بی پناه، در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم؛ آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بیدرد، دردمند می دارد و نیازمند و بیتاب یکدیگر می سازد «دوست داشتن» است . و اکنون تو با مرگ رفته ای و من، اینجا، تنها به این امید ؛ دَم می زنم که با هر «نفس» ، «گامی» به تو نزدیک تر می شوم و .... این زندگی من است

 <دکتر علی شریعتی>


انسان همیشه خود را از طبیعت شریف تر می یابد ،و خود را از «آن که هست»بر تر می خواهد. چه پست اند آنها که فاصله میان «آنچه هستشان» با «آنچه باید باشدشان» نزدیک است و حتی ؛در برخی هر دو بر هم منطبق! هر موجودی در طبیعت «آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد . نیست . آدمی هر چه «روح» می گیرد و هرچه از آنکه «هست» فاصله می یابد از آنکه «باید باشد» نیز دورتر می شود ! و از این روست که هر که متعالی تر است ، از وحشت ابتذال، هراسناک تر است و از بودن خویش ناخوشنود تر و این است فرق میان انسان و حیوان .

 <دکتر علی شریعتی>




<>
دلتنگی85/08/18
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : گزیده مقالات ادبی
<>


<>
دلتنگی85/07/13
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : گزیده مقالات ادبی
<>

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چطور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر  ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.



<>
دلتنگی85/06/02
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : گزیده مقالات ادبی
<>