وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
عکس یادگاری معلم و بچهها ! عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده پیرمرد و صندوق صدقه ! پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. منصرف شد!!
شاگردان فکری کردند و یکی از آنها گفت : چون در آن لحظه ، آرامش و خونسردی مان را از دست می دهیم . استاد پرسید : این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است ؛ اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد ، داد می زنیم ؟ آیا نمی توان با صدای ملایم صحبت کرد ؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد می زنیم ؟ شاگردان هر کدام جواب هایی دادند ، اما پاسخ ها هیچکدام استاد را راضی نکرد . سرانجام او چنین توضیح داد : هنگامی که دو نفر ... .
نظر شمادرباره اين داستان چيست ؟ از : بنده خدا
سلام بر عزیز دل رمضان . دلم برایت تنگ شده بود. دلم برای سحری و ربنا و کمک به خلق خدا تنگ شده بود. دلم واسه هرچی خوبیه تنگ شده بود. واسه نماز با صفا، دعای عهد، خلاصه دلم واسه خودت و خوبی هات تنگ شده بود.
رمضان، خوب کردی آمدی؛ چند وقتی است گناهان امانم را بریده است. خود می دانی توان رهایی از آن را ندارم. امان از دست شیطان، جایی برای آسایش نگذاشته است. همیشه در کمین است و ما هم که غلام حلقه به گوش گناهیم. حال که آمدی، حواست باشد دست و پایش را به گونه ای قل و زنجیر کنی که از جایش نتواند بلند شود.
با واژههایم عهد بستهام این بار تنها از آمدنت بگویم. از فردای روشن با تو. هر چه جمعه تلخ و هر چه ثانیه سرد است، کنار گذاشتهام تا تنها از شکوه آمدنت بسرایم. از چراغانِ عاطفه و عشق از تولد دیگرباره زمین میآیی! در جمعهای به رنگ یاس در فوران عطر نرگس میآیی آیینه به دوش میآیی آن روز که دیگر چشمها تصویر روشن خورشید را از یاد بردهاند. آن روز که عطر گل در مشام دنیا غریبه است مسافر سبز! تو میآیی و دیگر بار شیرینیِ تبسّم به لبها باز خواهد گشت تو میآیی و دوباره دشت ردِّ پای سرخ لاله به خود میگیرد. ردِّ پای سبزِ حضور. آری، جمعهها آینهبندان تواند تا کی پشت به دیوار کعبه ندا دهی. «یا اهل العالم! انا المهدی».
- «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» سناتور گفت: «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل میکنم ». سن پیتر گفت:«اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» سناتور گفت: «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم» سن پیتر گفت:"می فهمم. به هر حال ما دستور داریم٬ ماموریم و معذور " و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین .... پایین... پایین... تااینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد ... . چند وقت پيش متني رو خوندم كه به شدت متاثر شدم.تصميم گرفتم آن را اينجا قرار بدهم.گرچه ممكنه سخت به نظر بياد اما خواندن متن انگليسيش جذابتره.
Dear son /daughter The day you see me old and I am already not, have patience and try to understand me فرزند عزيزم روزي كه مرا در دوران پيري ببيني - روزگاري كه تقريبا چيزي از من باقي نمانده است، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني If I get dirty when eating…if I can not dress…have patience.Remmber the hours I spent teaching it to it اگر من در هنگام خوردن غذا خودم را كثيف مي كنم ...اگر نمي توانم خودم لباسهايم را بپوشم...صبور باش...زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمرم را صرف آموزش همين موارد به تو كردم If when I speak to you, I repeat the same things thousand and one times…do not interrupt me…listen to me اگر در هنگام صحبت با تو مطلبي را هزار و يكبار تكرار مي كنم ... حرفم را قطع نكن ...گوش بده ... . در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
زمانی که از ماشین پیاده شده دختر جوانی را دید که در پیاده رو نشسته و در حال گریه کردن است . رو به ختر کرد و گفت : مشکلی پیش آمده ؟ دختر جوان پاسخ داد : بله آقا من می خواستم برای مادرم یک شاخه رزقرمز بخرم ولی گران تر از پولی است که دارم . مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا من پولش را پرداخت می کنم . بعد یک گل رز قرمز خرید و به دختر داد . دسته گلی هم برای مادرش سفارش داد . زمانی که داشت سوار ماشینش می شد رو به دختر کرد و گفت : اگر تمایل دارید شما را هم برسانم . دختر با خوشحالی قبول کرد . با هم به قبرستان رفتند و دختر گل را روی قبر مادرش گذاشت . مرد کمی اندوهگین شد و سریع به فروشگاه گل فروشی برگشت و سفارش ارسال را لغو کرد و دسته گل را گرفت و سیصد کیلومتر را تا خانه ی مادرش رانندگی کرد و گل را شخصا به او داد .
امروز سری به وبلاگش زده بودم . مطلب قشنگ و در عین حال تامل برانگیزی را از ایشان خواندم . حیفم آمد نخوانید :
نخند نازنینم ... نخند ... این روزها شک دارم به تمامِ شادی هایِ زيرپوستي ِ آدم ها ... به باورهایِ بی بنیاد ... شک دارم ... اصلاً شک دارم به این برادریِ ناهمخون ... به این دهکده جهانی از اساس قحطی زده ... به این همسایه های از گرگ درنده تر ...
درخت
هوا گرم بود و درخت با خود می گفت: «كاش كسي از اين حوالي بگذرد تا من خنكاي سايه ام را نثارش كنم و خستگي را از تنش بيرون كنم. كاش پرنده اي، چهارپايي، انساني ...» ناگهان در دوردست چشمش به موجودي افتاد كه آرام آرام به او نزديك مي شد. باورش نمي شد. خيلي وقت بود كسي از آن حوالي عبور نكرده بود. از خوشحالي نزديك بود بال دربياورد. با هيجان فرياد زد: «يك انسان!» و آهسته ادامه داد: «حتماً در اين آفتاب خيلي خسته شده است. بايد با سايه اي خنك از او پذيرايي كنم»... مرد به درخت رسيد. با خود گفت: «چه درخت تنومندي! ... اين هم از هيزم زمستان»
لیوان توی این فکر بودم که چرا محبت خدا توی دلم نمیاد... پرسید: چای میخوری؟! گفتم: آره. گفت: بلند شو لیوانتو بیار... قوری رو تا نزدیک لیوان آورد. نگاهش که به لیوان افتاد گفت: بابا این که کثیفه! لیوان رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه... چرا محبت خدا توی قلبم نمیاد؟
افسوس
نشسته بود کنار خيابان، بالاي سر زنش و گريه مي کرد. داد می زد و به خودش لعنت مي فرستاد. ديگر فايده اي نداشت؛ حتي اگر همه کلاه های ايمني دنيا را روی سرش مي گذاشت. عسل
وقتی که نشست فهمید که باز هم اشتباه کرده. اعصابش حسابی خرد شده بود. با صدای بلند فریاد زد: لعنت به این گلهای مصنوعی بقیه داستانکها در ادامه مطلب آمده ؛ زيبا هستن . قول مي دم تا آخر اونا رو بخونين . روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد: امان از روزی که رقص و پایکوبی بشه هنر !
ابتذال و انحراف و فساد اخلاقی بشه ذوق هنری ! و..... شهوت و هوس بشه عشق ! دروغ و دغل بازی بشه سیاست! خیانت و دورویی بشه فکر و ایده و.... تمساح اشک بریزه و گرگ دوست صمیمی گله بشه کشتن و خونریزی بشه علم و فن آوری ریختن آبروی مردم بشه شفاف سازی و اطلاع رسانی برهنگی بشه تجدد و کلاس و تیپ مجنون برای دیدن لیلی در مسیری که محل عبور او بود چند روز به انتظار نشست
تا اینکه در نیمه های یک شب از شدت خستگی همان طور که بر سر راه نشسته بود خوابش برد. در همان وقت لیلی از آنجا عبور کرد و وقتی مجنون را دید که خوابیده چند گردو جلوی او گذاشت و رفت مجنون که بیدار شد و گردوها را دید فهمید لیلی آمده و رد شده است لیلی با این کارش چه چیزی رو می خواست به مجنون ثابت کنه !؟؟؟ -------------------------------------------- شما بفرمایید ... مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت.
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند " مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجاي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گِلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود ..ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت ..ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد ..ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد ..كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد هر هزار سال يک بار فرشته ها قالي جهان را در هفت آسمان ميتکانند ، تا گرد و خاک هزار ساله اش بريزد و هربار با خود ميگويند :اين نيست قالي اي که انسان قرار بود ببافد ، اين فرش فاجعه است ، با زمينه سرخ خون و حاشيه هاي کبود گناه و نقش برجسته هاي ستم فرشته ها گريه ميکنند و قالي آدم را ميتکانند و دوباره با اندوه بر روي زمين پهنش ميکنند . رنگ در رنگ ، گره در گره ، نقش در نقش ، قالي بزرگي است زندگي که تو ميبافي ، من ميبافم و او ميبافد . همه بافنده ايم .ميبافيم و نقش ميزنيم . ميبافيم و رج به رج بالا ميرويم.ميبافيم و ميگسترانيم . دار قالي اين جهان را خدا به پا کرد و آدم نخستين گره را بر پود زندگي زد و هرکه آمد گره اي تازه زد و رنگي ريخت و طرحي بافت . وچنين شد گه قالي آدمي رنگ در رنگ شد . آميزه اي از زيبا و نازيبا .سايه روشني از گناه و خوبي .گره تو هم بر اين قالي خواهد ماند . طرح و نقشت نيز و هزاران سال بعد آدميان بر روي قالي اي خواهند زيست که گوشه اي از آن را تو بافته اي
کاش گوشه اي که سهم توست زيبا تر ببافي
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد.دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود... نگاه نکنيد!
اين پنجره اي به خلوت ذهن من است. اگر چه بخار گرفته و جز سايه هايي در آن پيدا نيست که اگر اين هم نبود پرده را می کشيدم تا که هيچ نبينيد. بدي اين بخار اين است که من هم از شما ، از دنيا و از آنچه خارج از خلوتم است جز سايه مبهمي نمي بينم. و چه ترسي دارم که اين بخار را پاک کنم. ای کاش پنجره را باز کنم ، که هوايي بخورم ، که شما را ببينم ، که شما را ببويم. روی شيشه می نويسم: !Please do not read it دنیا پر از تضاد است !
وقتی که می خواهی نیست . وقتی که هست ، دیگر نمی خواهی . تا کوچکی ، آرزوی بزرگ شدن را در سر می پروری و آنگاه که بزرگی ، حسرت روزهای شیرین کودکی لحظه ای آرامت نمی گذارند . تا نرسیده ای ، همه چیز زیباست . تازه آن هنگام که می رسی ، همه چیز را سیراب می یابی و ... ... در کشاکش لحظه های سترگ زندگی هربار خسته و نا امید می شوم به یاد می آورم که در طول تاریخ همیشه حقیقت پیروز بوده است پس همه چیز دوباره ، از نو آغاز می شود . تولد آقایمان حسین (ع) بر شیعیان راستین مبارک باد .
نگاه کن که زمین چقدر بهشت است و چقدر جهنم
و آدمها چقدر شبیه شهروندان آخرت هستند ....
انگار که قیامت برگزار شده است یکبار و گفته است : برمیگردم دوباره.... . |