تبليغاتX
پنجــــــره

شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) تسليت باد

مومن به اندازه ي کارهاي خوبش آزمايش مي شود  پس هر که دينش درست و کارش نيکو باشد بلايش سخت گردد چرا که خداوند عز و جل دنيا را نه براي پاداش مومن قرار داده و نه کيفري براي کافر و هرکس دينش سست و عملش ضعيف باشد بلايش اندک باشد .


ادامه مطلب را از اينجا دنبال کنيد

<>
دلتنگی88/07/22
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : مدح و مرثیه اهل بیت
<>

استادی از شاگردانش پرسید : چرا وقتی ما عصبانی هستیم فریاد می زنیم ؟چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند ؟

شاگردان فکری کردند و یکی از آنها گفت : چون در آن لحظه ، آرامش و خونسردی مان را از دست می دهیم .

استاد پرسید : این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است ؛ اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد ، داد می زنیم ؟ آیا نمی توان با صدای ملایم صحبت کرد ؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد می زنیم ؟

شاگردان هر کدام جواب هایی دادند ، اما پاسخ ها هیچکدام استاد را راضی نکرد .

سرانجام او چنین توضیح داد : هنگامی که دو نفر ... .


ادامه مطلب را از اينجا دنبال کنيد

<>
دلتنگی88/07/16
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات ادبی
<>

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت .
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد.
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد.
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت .

نظر شمادرباره اين داستان چيست ؟



<>
دلتنگی88/07/05
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات ادبی
<>