وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
ما دنیا را از خودمان دور نگه داشته ایم اما هوایی شدنمان دست خودمان نیست.از آن دست هوایی شدن هایی که بیشتر ، زمینی می کند. بیشتر پابست مان می شود.مثل قطب مثبت و منفی آهن ربا می مانیم که هر چقدر جدایی طلب تر باشیم، بیشتر به هم می چسبیم. این را هم می گویند خاصیت دنیاست.هر که طرفش آمد که آمد...اما هر که بخواهد مقاومت کند، تازه اول ماجراست.دنیا خودش را به او تحمیل می کند. بعد می شود مثل ما...تازه می شود مثل ما که ادعا می کنیم اهل دنیا نیستیم اما خوب که چشم می گردانیم، می بینیم دنیا ما را اهلی خودش کرده. زبانی می شویم. یعنی به زبان ، ادعایمان می آید اما قلب های ما چیز دیگری را حکایت می کند.اینطوری می شود که هر چی دعا می کنیم، یا به این و آن التماس دعا می گوییم، چیزی بالا نمی رود.دستمان به جایی بند نمی شود. بعد... خدا یک آیه می آورد برایمان...انگار کن که زبان حال ماست...می گوید:بعضی ها به کفر نزدیک ترند با آنکه دعوی ایمان می کنند...(آل عمران/167) و ما هم چنان مصریم که ثابت کنیم اهل دنیا نیستیم...بی آنکه عمل کنیم.
آن زمان که در «آریاورته» مسکن گزیدیم تحت حکومت پدرانه جمشید دوره طلایی پیش از تاریخ را رقم زدیم. دوره ای که همه چیز بود، مراتع وسیع، رمه های بسیار، امنیت و رفاه، دوستی و مهربانی و عدالت و به همین دلیل این دوره دوره طلایی و آن مکان بهشت گمشده آریایی لقب یافته است و آنگاه که جمشید فریب اهریمن خورد و به دروغ آلوده شد فره ایزدی از دست داد و جام جم شکست و بهشت آریایی در توفان دروغ و نیرنگ درهم پیچید و من و تو و ما مجبور به مهاجرت شدیم.
در گوشه گوشه خانه تو را مي بينم، با همان تبسم آسماني ات، اما تو نيستي فاطمه ام ! دلم در خانه مي گيرد.ديگر همان خانه هميشگي نيست که خشت خشت ديوارهايش را نه از گِل، که از دل ساخته ايم. ديگر خانه، پناهگاه خستگي ها و غمهايت نيست که به چهار ديواري اش پناه مي آوردم تا تو با آرامش کلامت، تسلي خاطرم شوي. هر چه شمع روشن مي کنم و هر چه چراغ ، باز هم نور نگاه تو را کم دارد . صداي گريه زينب هم که لحظه اي بند نمي آيد ! محراب خالي ات ، آتش به جانم مي زند بانو !... .
- «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» سناتور گفت: «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل میکنم ». سن پیتر گفت:«اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» سناتور گفت: «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم» سن پیتر گفت:"می فهمم. به هر حال ما دستور داریم٬ ماموریم و معذور " و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین .... پایین... پایین... تااینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد ... .
فردا تمام رنجها و غمهاي فاطمه (س) تمام ميشود تا هيچ يك از اهل مدينه از مويههاي دختر پيامبر (ع) به علي (ع) شكايت نياورد. فردا عرش سياه ميپوشد و زمين، سراسر غم و اندوه خواهد بود. |