وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
بهار بهترين بهانه براي آغاز، وآغاز بهترين بهانه براي زيستن است
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی : صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است و سرانجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری. سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. و بدان که چه می کنی!
پیامبر اسلام درس رحمت عزت اقتدار اخلاق خوش و ... را به ما آموخت درود خدا بر پیامبر رحمت که شمیم خوش صدق و صفا را به ما با رفتار عملی اش به ما یاد داد . به امید دیدار پیامبر رحمت در جوارش در جنات بهشتی ؛ انشاالله پيامبر اكرم(ص) از نگاه امام صادق(ع) را در ادامه مطلب بخوانید . از آن وقت که تو پاشنه غربت را کشيدي و پاي در سفر غيبت گذاشتي، من هنوز در حسرت نگاهت، در چهارراه حيراني چشم به راه ماندهام تا شايد با آمدنت، پاييز دلم، بهاري دوباره را تجربه کند؛ پاييزي که با رفتنت، دامان خود را در کوچه پسکوچههاي تاريخ گستراند و رنگ از رخ اعصار برگرفت؛ پاييزي که پر از سرگشتگي و تهوع است؛ پاييزي که قلب عاشقان را منجمد ميکند، کليد نجابت زمين را به دست بادهاي هرزه و توفانهاي شهوتزده ميسپارد، گرسنگي گنجشکها را جشن ميگيرد و جوانه صداقت را نفرين ميکند.اما من به اميد آمدنت ماندهام، در دشتي به وسعت ابديت، به آوارگي مجنون و در کرانهاي به پهناي چشم ليلي. منتظرت ماندهام تا با آمدنت، همه از خزانه خورشيد يکسان بهرهمند شوند، آبها آواز بخوانند، کشتيها در کرانه نوح پهلو بگيرند، واژهها فوران معنا بگيرند و انسان از پس اين همه ظلمت و تاريکي، از کوههايي که رد پاي پيامبران را دارند، به زمينهاي استوايي فطرت برگردند و آسمان فرياد برآورد که هر کس خدا را ميخواهد، زير ابرهاي اجابت، شولاي نيايش بيفکند که روز موعود فرا رسيده است. آقاي من! بشريت منتظر است تا دورترين نقاط جهان را به برکت ظهورت، قاليچهاي از جنس حضور بگستراند و چشمان افسانهاي خدايان زر و روز و تزوير را با نرگس مستت معاوضه کند و ناکجاآباد بيابانهاي حيرت را از شفيره شراب هدايتت سيراب گرداند. آري، امروز به ميمنت آغاز ولايتت، تعهدهاي تسبيح در آسمان فراز شدهاند تا در سحرگاه نگاهت، هواي حقيقت را در شرجي سواحل سردرگمي فرياد کشند و تبهاي موهوم منيت و خودپرستي را در مقبره دل آدميان مدفون کنند تا شايد امروز که ديگر هيچ راهي براي نجات چکاوک نيست و انسان رفته است تا در گوشهاي از اوهام خويش، عزلت درماندگي بگزيند و در چمنزار بلند تغافل، خويشتن خويش را فراموش کند، صداي تو بر فراز همه تاريخ، گوش جان بشريت را بنوازد و نداي «أنا المهدي» بر بلنداي کعبه آمال، فطرتهاي خدايي را آرامشي ابدي بخشد و جاودانگي وجود انسان را به او بشارت دهد. و چه زيباست آن هنگام که در مأذنه شهر، صيحه آسمانيت گوش فلک را کر کند و الماس تلاوتت دست پينهبسته مادر تاريخ را صيقل دهد تا ما کودکان مدرسه بندگي، سرمست از حلاوت ظهورت، در خيابانهاي انکار نعره بکشيم که او ميآيد... . اسامي برگزيدگان مسابقه وبلاگ نويسي غدير، عاشورا، انقلاب اسلامي كه توسط اداره كل فرهنگ وارشاد اسلامي استان لرستان برگزار گرديد به شرح زير مي باشد. بخش محتوا
زمانی که از ماشین پیاده شده دختر جوانی را دید که در پیاده رو نشسته و در حال گریه کردن است . رو به ختر کرد و گفت : مشکلی پیش آمده ؟ دختر جوان پاسخ داد : بله آقا من می خواستم برای مادرم یک شاخه رزقرمز بخرم ولی گران تر از پولی است که دارم . مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا من پولش را پرداخت می کنم . بعد یک گل رز قرمز خرید و به دختر داد . دسته گلی هم برای مادرش سفارش داد . زمانی که داشت سوار ماشینش می شد رو به دختر کرد و گفت : اگر تمایل دارید شما را هم برسانم . دختر با خوشحالی قبول کرد . با هم به قبرستان رفتند و دختر گل را روی قبر مادرش گذاشت . مرد کمی اندوهگین شد و سریع به فروشگاه گل فروشی برگشت و سفارش ارسال را لغو کرد و دسته گل را گرفت و سیصد کیلومتر را تا خانه ی مادرش رانندگی کرد و گل را شخصا به او داد .
|