تبليغاتX
پنجــــــره

اولين شراره‌هاى آتش كين دشمن در كناره غدير تولد يافت. آن زمان كه على (عليه السلام) بر ساقه بازوان پيامبر شكفت، دانه‌هاى خشم خاك دل دشمن، سر باز كرد. پيامبر، شايد سخن تازه‌اى نگفت، سرّ مكنونى را فاش نكرد و راز سر به مُهرى را نگشود. آنچه را كه به رمز و كنايه در اينجا و آنجا فرموده بود با جام‌هاى شفاف صراحت به گوش تك تك مردمان ريخت، همه مردمان. و اين براى دشمن سنگين بود و شكننده. ممكن بود «انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى» را كه همه كس نشنيده بود، به تعبيرى ديگرگونه قلب كرد.

اگر مردم، زندانى جهل خويش نبودند، على را به زندان انزوا تاب نمى‌آوردند و بالعكس اگر موجوديت اسلام تهديد نمى‌شد و على را مجال شمشير برافراشتن بود، هيچ پرده جهل و كفر و نفاقى بر هيچ چشم و دلى نادريده نمى‌ماند.

سروده «انّ مثل اهل بيتى كسفينة نوح» را به آهنگى ديگر نواختن يا به بيقوله‌هاى فراموشى سپردن مقدور مى‌نمود. اولين اسلام آورنده بودن على را و اولين مأموم پيامبر بودن او را پوشيده نگاه داشتن ميسور مى‌نمود.

لوح محفوظ، كتاب مبين، قرآن ناطق، امام مبين، رحمت واسعه و ... كه همه را پيامبر به على تعبير كرده بود، مى‌شد آنچنان در پرده تحريف پيچيد، كه نافذترين دقت‌ها هم حتى دريافتشان را نتواند. شان نزولى ديگرگونه جعل كردن بر سوره «هل اتى» كه هديه خداوند بود به على و جبرئيل اين هديه را با بال‌هاى امانت خود حمل كرده بود و پيامبر با دست‌هاى عصمت خويش آن را بر قلب على نشانده بود، محال به نظر نمى‌رسيد و ...

شايد مى‌شد همه آنچه را كه پيامبر امين خداوند در شأن على (سلام الله عليه) فرموده بود، در پشت ابرهاى نفاق و كينه و شرك پنهان كرد. ليكن اين دم آخرى در اين حج واپسين، اين كلام آخرين در حضور نمايندگان خواه و ناخواه تمامى مردم روى زمين انكار كردنى نبود. پوشيدنى و تحريف كردنى نبود.

روشن بيان كرده بود پيامبر به روشناى روز - به همان روشنى كه دست‌ها بر چشم‌ها حايل مى‌كردند كه از تشعشع مستقيم آفتاب در امانش نگاه دارند.

اول از صداقت و امانت خويش پرسيده بود و همگان سر بر آستان صداقتش ساييده بودند. و بعد اعتراف گرفته بود بر ولايت خويش، و همگان مقر آمده بودند كه از خويش بر خويش اولى‌تر پيامبر است. پس از اثبات صريح و مكرر منزلت خويش در ميان مردم، على را بر گلدسته دست خويش نشاند و كلام آخر ... امام و اكمال دين... كه:

آنچه من بر شما بوده‌ام، از اين پس على بر شماست. هر كس به كشتى نبوت من درآمده است، اينك در ساحل امامت على پياده شود وگرنه بى ترديد غرقه مى‌گردد. آمده بودم كه از ظلمت وارهانمتان و اينك خورشيد در دست‌هاى على است. آمده بودم كه از عذاب الهى بترسانمتان، بترسيد از خيانت به على. آمده بودم كه راه بهشت را بنمايمتان، پا جاى پاى على بگذاريد. آمده بودم كه دين را بياورم، صراط مستقيم، صراط على است. دين، على است به تمامه. على مظهر اَتَم و اَكْمَل دين است. راه، با على هدايت است و بى على ضلالت.

سخن تمام و ... نيز رسالت من.

«اليوم اكملت لكم دينكم...»

سلام و درود بر امير و مولاي مومنين،‌ درود بر دوست خدا، سلام بر انتخاب شده‌ي خدا، سلام و درود بر ولي خدا، درود بر پدر بزرگان جوانان اهل بهشت (امام حسن و امام حسين عليهماالسلام)، سلام بر پايه و ستون دين، درود بر آقا و بزرگ جانشينان پيامبران الهي .

پيامبر، شايد سخن تازه‌اى نگفت، سرّ مكنونى را فاش نكرد و راز سر به مُهرى را نگشود. آنچه را كه به رمز و كنايه در اينجا و آنجا فرموده بود با جام‌هاى شفاف صراحت به گوش تك تك مردمان ريخت، همه مردمان.

و اين براى دشمن سنگين بود و شكننده، دشمن به اينجا رسيد كه: تا غروب خورشيدِ پيامبر، دندان بر جگر بايد نهاد و در ظلمت فقدان او دست به كار استمرار شب مى‌بايد شد و ... چنين شد.

ليكن شب به اراده شب پرستان نمى‌پايد و خدا جهان را بى روشنى، بى نور، بى خورشيد، بى حجت رها نمى‌كند. پس چه بايد كرد؟

حال كه وجود خورشيد حجت ناگزير است و لامحاله، و در روز روشن ولايت، از ديوار آگاهى مردم بالا نمى‌توان رفت و همت به سرقت گنج ايمانشان نمى‌توان گماشت، تنها دو كار مى‌توان كرد.

يا خورشيد را زندانى سكوت بايد ساخت يا چشم و دل مردم را از نور فرو بايد بست. مردم را كور بايد كرد... و اگر اين هر دو شد كه غايت مطلوب است و نهايت مأمول.

و اين هر دو شد، هم على خانه‌نشين شد، هم پرده‌هاى سياه جهل و كفر و نفاق، چشمِ دل مردم را پوشاند. كه اين هر دو بى ديگرى نمى‌شد.

اگر مردم، زندانى جهل خويش نبودند، على را به زندان انزوا تاب نمى‌آوردند و بالعكس اگر موجوديت اسلام تهديد نمى‌شد و على را مجال شمشير برافراشتن بود، هيچ پرده جهل و كفر و نفاقى بر هيچ چشم و دلى نادريده نمى‌ماند.

اما با اين دو مصيبت عُظمى ـ خانه‌نشينى خورشيد و سياه‌دلى مردم ـ اسلام غريب شد و آرام آرام آن دشنه‌ها كه در كارگاه انكار غدير، ساخته و پرداخته شده بود، از نيام خباثت درآمد و مهياى قتل آل الله شد. با اولين ضربه، عرش و فرش به لرزه درآمد، فرق اميد شكافته گشت و خون يأس، محراب مظلوميت را پوشاند. با دومين ضربه، امام حسن و با سومين و چهارمين ... امام حسين عصاره مظلوميت تاريخ به خون نشست و منكران غدير و خفاشان ولايت گريز، حضور ممتد و مستمر شب را جشن گرفتند.

... و از آن پس تا كنون و تا قيام قائم آل محمد آنچه تعدى و ستم بر اسلام و اسلاميان رفته و مى‌رود، همه به دست نوادگان و اخلاف همان كودك انكارى است كه در غدير زاده شد.



<>
دلتنگی87/09/26
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اعیاد و ایام الله
<>

ياد دارم يك غروب سرد سرد

مي گذشت از كوچه ما دوره گرد

دوره گردم ، كهنه قالي مي خرم

دست دوم، جنس عالي مي خرم

كاسه و ظرف سفالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا: سفره خالي مي خريد؟؟!!!



<>
دلتنگی87/09/24
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

از قربان تا غدیر و از غدیر تا عاشورا راهی نیست ...عید قربان است و

انگشت اشاره ی تیغ ها به سمت اسماعیل

  برخیز ای اسماعیل !

از قربان تا غدیر

و از غدیر تا عاشورا راهی نیست

یا علی بگو

ابراهیم در کربلاست

    مطمئن باش

           این بار جنون تیغ ها تیز است

                                               تیز ِ تیز ِ تیز ....

لبیک بگو ای عزیز !

               از قربان تا غدیر

                          و از غدیر تا عاشورا راهی نیست

                     (( ای قوم به حج رفته

                                 کجائید ؟

                                             کجائید ! ))

عید قربان است و

                             انگشت اشاره ی تیغ ها تیز

                                             کجاست گوسفند نفست ،

                                                                           ای عزیز ؟ ... .

عید قربان ؛ عید ذبح نفس ؛ مبارک باد .

 آنهایی که بنای ذبح خودشان را دارند و بناست ذبیح شوند ؛ باید ذبیح ا... باشند .همین است که اسماعیل هایی که ذبیح حق اند ، پایدار باقی می مانند ... .



<>
دلتنگی87/09/19
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اعیاد و ایام الله
<>

روياي تاريكامشب آسمان دل تنگش را چون بقچه دل تنگي‌هاي يك مسافر غريب باز كرد. سرد و بلور گونه. در ستيغ اين تپه كه گويي آسمان بر آن تكيه دارد دانه‌هاي درشت و سرد برف روي درخت‌ها، روي ايوان‌ها و حتي روي لبه پنجره‌ها خانه كرده است و سوز سرد از ميان اين پنجره‌هاي چند جداره با قساوت هرچه تمام‌تر به درون مي‌خزد.
امشب در اين افق‌هاي مات و مبهوت ديگر حتي لكه چركين ماه بر سقف كوتاه و سنگين زمين سايه نيفكنده است و همه جا تاريكي است و سكوت و سرما و دانه‌هاي سفيد برف و من چون خواب زده‌اي مجنون بر سينه سرخ فام آسمان چشم دوخته‌ام.
آن كمي دور دست‌ترها اما شايد، آنجا كه كوچه‌هايش رنگ سفيد برف را نديده است، آنجا كه ماه بر آسمان اين زمين مرده و مه گرفته و مرداب‌هاي ساكت و بي‌جنبشش سايه افكنده است، آنجا كه سكوت با غرش شبانه تانك‌ها الفتي ديرينه دارد، آنجا كه سقف خانه‌ها را با بستر خيس نيمه شب‌هاي خردسالان مودتي است تاريخي، آنجا كه سرما با دستان پينه بسته گرم مي‌گيرد، آنجا كه شاعر در تنگناي محاصره مرد و غم را هم قافيه مي‌سازد،
آنجا … شايد كسي در اين تاريكي مطلق شب‌هاي تار غزه روياي آزادي ببيند…



<>
دلتنگی87/09/11
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار و مطالب عاشورایی
<>

غزه در آتش و خون ...

چه فرقي دارد؟ عبدالله، سميه، عماد، كلثوم يا هر چيز ديگر
شايد زن باشم يا مرد، كودك، پير، نوجوان يا حتي جوان برومندي كه بايد بهترين سال‌هاي عمرش را سپري كند.
ولي من در غزه‌ام، اينجا فرقي نمي‌كند كه چه كاره‌ام يا چه سني دارم، اينجا من هم زنداني‌ام، مانند ميليون‌ها انسان ديگر، زنداني دژخيم روزگار
در همه جاي دنيا، به زنداني آب مي‌دهند، غذا مي‌دهند و شرايط زندگي او را فراهم مي‌كنند و او به جرمي كه انجام داده، زندان را تحمل مي‌كند.
اما اينجا مرا به جرم خواستن حقم، به جرم نابود شدن سرزمينم و به جرم شهيد شدن عزيزترين برادران و خواهرانم، زنداني كرده‌اند، همه‌مان را زنداني كرده‌اند.
هر روز بمباران، هر روز شهيد و زندانبان دژخيمي كه حتي اجازه ورود غذا را نمي‌دهند.
حتماً هنگامي كه اين نوشته را مي‌خواني، از برق استفاده مي‌كني، ولي از وقتي ورود سوخت بر ما را هم قطع كرده‌اند، تنها نيروگاه برق شهرم هم تعطيل شده است و من از اين هم محروم شده‌ام.
اگر دوست داري حقوق بشر را ببيني به محاصره ما نگاه كن، به شهادت هر روزه شهروندان نگاه كن، به سرزمين‌هايي كه از من گرفتند، نگاه كن، مگر اين‌ها حقوق ما نيست؟ اما كسي نخواست ببيند.
اگر دوست‌داري دموكراسي را ببيني، به ما نگاه كن كه چگونه به جرم انتخاب كساني كه دشمنان نمي‌پسنديدند، محكوم شديم، دموكراسي يعني همين، يعني اينكه به محض انتخاب دلخواهمان، حتي از كمك‌هاي بهداشتي هم محروم شديم.
اگر مي‌خواهي حق حاكميت را ببيني، به ما نگاه كن كه چگونه بارها، نمايندگانمان را دزديدند و هيچ‌كس، فرياد نكرد.
شايد تو هم فرياد نكردي، ولي هنوز مي‌تواني، تو طبع شيطاني نداري، مي‌تواني فرياد بزني و شريك و هم عقوبت اين جلادان روزگار نباشي.
فرياد بزن، نه به خاطر ما. به خاطر خودت كه اين‌ها همان حقوق بشر و دموكراسي و حق حاكميتي است كه سردمداران پليد روزگار، تو را به آن مي‌خوانند و با سكوتشان، آن را براي ما تاييد مي‌كنند؛ پس براي تو نيز، آن را خواند پسنديد.
به خودت، ثابت كن كه آنقدر آزاده‌اي كه با همه مشكلات، پشتيبان و همراه آزادگان جهان باشي.
به خودت، ثابت كن كه از رئيس آن كشور عربي بيشتر مي‌فهمي، بيشتر از اويي كه آنقدر انديشه نمي‌كند كه اگر مقاومت ما نبود، اگر از جان گذشتگي مردم من نبود و اگر رژيم جلاد را در جاي خودش متوقف نكرده بوديم، سرزمين او و همه دوستان سردمدار خوشگذرانش، جزئي از نيل تا فرات شده بود و باز هم اوي بي انديشه، به سوي قاتل هر روزه ما، دست دوستي دراز مي كند تا سد ما را بشكند.
آري تو بيش از او مي فهمي، همان طوري كه ديگران در سراسر جهان، مي‌فهمند.
تو مسئولي، هم براي خودت و هم براي ما كه اگر آگاهي و جنبش شما نباشد، زندانبانان جلاد غزه، گفته‌اند كه هولوكاست را به واقعيت تبديل مي‌كنند و من، ما و همه هم ميهنان دربندم، طعمه آن‌ها هستيم.



<>
دلتنگی87/09/05
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اخبار ادبی و فرهنگی
<>