وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
دوستان خوبم سلام از اینکه این روزا کمتر می رسم که وبلاگمو به روز کنم عذرخواهی میکنم . این بار با غزلی از خودم در خدمت شما هستم . امیدوارم خوشتون بیاد و انتقادات خودتون رو در بخش نظرخواهی درج کنین :
این همان روحِِ غزلخوانِ سبکبال من است مست می گردد و در کوچه ی دل میخواند : خون دل می خورد این مرد که تمثال من است <> تو سراپا همه عشقی و پر از شوقِ وصال اگر امروز جداییم ، از اقبالِ من است . من از این کوچه ی بی عشق ؛ شبی خواهم رفت حادثه می رسد از راه که این فال من است بگذارید که ار شهر شما کوچ کنم آخر این شهر نه جایِ من و امثال من است غم این مردم بی درد غم نان شب است ودر این بین ، غم عشق فقط مال من است ۲۲ اسفند ۱۳۸۰
ای مضمون آب وآینه ، ای نجابت سبز، ای رایحه صبح ، خورشید رو به تو نماز می گذارد ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند. ای بلندای قامت سپیده ! ای مفهوم سبز ولایت ! ای زهره ! ای زهرا (س)! ای صداقت محمد(ص) ای زبان علی(ع) ای اسطوره مهر سلام بر صورت نیلی سلام بر پهلوی شکسته وسلام بر خسوف غمگینانه تو ! |