وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
ماییم و یکی دلبر و آن هم غائب لب تشنه یکی ساغر و آن هم غائب در عرصه ی آشفتگی و ظلمت دهر ماییم و یکی باور و آن هم غائب دوستان خوب منتظر ؛ دعا کنیم آغاز این سال ؛ پایانی باشد بر غربت انتظار همه ی سالها ی پیش از این و موسمی برای ظهور بقیه الله (ارواحنا له فدا)
احمد عزیزی، شاعر توانمند کرمانشاهی و مداح اهل بیت (ع) به دلیل ناراحتی قلبی در کما به سر می برد. شاعران و دوستداران عزیز شعر برای بازگشت سلامتی این شاعر خوب دعا کنیم . امشب ای زیباترین رویای من
:: درگذشت علامه سيدجعفر شهيدي :: درگذشت قيصر امينپور :: درگذشت حسين ابراهيمي (الوند) :: انتشار رمان «طوفان ديگري در راه است» :: انتشار رمان «اسماعيل» :: برگزاري دومين جشنواره بين المللي شعر فجر :: تغيير مكان جايزه كتاب سال شهيد «حبيب غنيپور» :: ديدار شاعران با مقام معظم رهبري :: برگزاري كنگره بينالمللي مولانا :: تغيير ساختاري در شوراي شعر و ترانه وزارت ارشاد :: دوريس لسينگ» برنده نوبل ادبي 2007 شد :: درگذشت «آلن رب گریه» :: درگذشت «نورمن ميلر» :: نامگذاري سال 2008 بهنام سال رودكي و غزالي :: انتشار افسانه «تريستان و ايزوت» بعد از 30 سال :: زمزمه تحول در رشته زبان و ادبيات فارسي :: بستري شدن احمد عزيزي روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
|