وبلاگ پنجـــــــــره
|
|
گاه که ميايم از پنجره کـسـی را با آواز بلند بخوانم تازه بياد مياورم.... کوچه تاريک است
این غزل مربوط به اواسط سال ۸۰ است . اولین غزلی است که بعد از مدتها در وبلاگ می گذارم . تقدیم به همه دوستانی که مدتهاست از آنان دورم و این غزل را از من در کانون ادبی پیام اندیشه کنگاور شنیدند ؛ همانها که هنوز دوستشان دارم و به این دوستی هنوز مفتخرم . (( دوستتان دارم ای سادگان صبور )) این دردها که روح مرا پیر می کنند گویی مرا بر آینه تصویر می کنند از بس که می زنند به من تیغ ناروا شعر مرا چو تیغه ی شمشیر می کنند از سردی حضور همین حیله کارهاست کاینگونه از حضور مرا سیر می کنند در کشتگاه حادثه باران نیامدست اینان چگونه فاجعه تکثیر می کنند ؟ با تو غریو شادیم و این غریبه ها بی تو مرا ترانه دلگیر می کنند دست مرا بگیر ؛ که این دردهای زشت پای مرا به دلهره زنجیر می کنند ... چيزي بگو ! به اسكله ي لال، جان بده !
موجي به اين جزيره ي بي داستان بده ! ديريست، عطر خواب تو همبستر شب است قدري به گاهواره ي بندر امان بده ! هم نيمه شب به اسكله ي ما سري بزن هم زير دست حادثه ها امتحان بده ! يك عمر، در تو مكث نكردم كه نشكنم من غرق مي شوم ، دو سه موجي زمان بده ! ساحل! تو نيز دور شو از سعي ما ولي فانوس هاي تازه ترت را نشان بده ! با اين شناي هرزه به جايي نمي رسيم لطفا اصول غرق شدن يادمان بده ! درويشي قصه زير را تعريف مي کرد: زنده یاد قیصر امین پور:
چشمه هاي خروشان تو را مي شناسند
در ادامه مطلب منتخب اشعار جشنواره رضوی را حتما بخوانید : |