تبليغاتX
پنجــــــره

این غزل مربوط به اواسط سال ۸۰ است . اولین غزلی است که بعد از مدتها  در وبلاگ می گذارم . تقدیم به همه دوستانی که مدتهاست از آنان دورم و این غزل را از من در کانون ادبی پیام اندیشه کنگاور شنیدند ؛ همانها که هنوز دوستشان دارم و به این دوستی هنوز مفتخرم  .  (( دوستتان دارم ای سادگان صبور ))

این دردها که روح مرا پیر می کنند

گویی مرا بر آینه تصویر می کنند

از بس که می زنند به من تیغ ناروا

شعر مرا چو تیغه ی شمشیر می کنند

از سردی حضور همین حیله کارهاست

کاینگونه از حضور مرا سیر می کنند

در کشتگاه حادثه باران نیامدست

اینان چگونه فاجعه تکثیر می کنند ؟

با تو غریو شادیم و این غریبه ها

بی تو  مرا ترانه دلگیر می کنند

دست مرا بگیر ؛ که این دردهای زشت

پای مرا به دلهره زنجیر می کنند ...



<>
دلتنگی86/09/26
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات و سروده های خودم
<>
چيزي بگو ! به اسكله ي لال، جان بده !

موجي به اين جزيره ي بي داستان بده !

ديريست، عطر خواب تو همبستر شب است

قدري به گاهواره ي بندر امان بده !

هم نيمه شب به اسكله ي ما سري بزن

هم زير دست حادثه ها امتحان بده !

يك عمر، در تو مكث نكردم كه نشكنم

من غرق مي شوم ، دو سه موجي زمان بده !

ساحل! تو نيز دور شو از سعي ما ولي

فانوس هاي تازه ترت را نشان بده !

با اين شناي هرزه به جايي نمي رسيم

لطفا اصول غرق شدن يادمان بده !



<>
دلتنگی86/09/16
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : اشعار شعرا
<>

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:
يکي بود يکي نبود ، مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
"اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده . از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد . حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند . جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »



<>
دلتنگی86/09/06
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : قطعات ادبی
<>
زنده یاد قیصر امین پور:

چشمه هاي خروشان تو را مي شناسند
موجهاي پريشان تو را مي شناسند
پرسش تشنگي را تو، آبي، جوابي
ريگهاي بيابان تو را مي شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي شناسند
هم تو گل هاي اين باغ را مي شناسي
هم تمام شهيدان تو را مي شناسند
از نشابور با موجي از لا گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را مي شناسند
اينك اي خوب فصل غريبي سرآمد
چون تمام غريبان تو را مي شناسند
كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچه هاي خراسان تو را مي شناسند

میلاد امام رضا (ع) مبارک باد

در ادامه مطلب منتخب اشعار جشنواره رضوی را حتما بخوانید :


ادامه مطلب را از اينجا دنبال کنيد

<>
دلتنگی86/09/01
<>حمزه عسگري رشتياني <>مرتبط با موضوع : مدح و مرثیه اهل بیت
<>